167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان حافظ

  • گر طمع داري از آن جام مرصع مي لعل
    اي بسا در که به نوک مژه ات بايد سفت
  • احرام چه بنديم چو آن قبله نه اين جاست
    در سعي چه کوشيم چو از مروه صفا رفت
  • بر بوي آن که جرعه جامت به ما رسد
    در مصطبه دعاي تو هر صبح و شام رفت
  • دل را که مرده بود حياتي به جان رسيد
    تا بويي از نسيم مي اش در مشام رفت
  • مي خواست گل که دم زند از رنگ و بوي دوست
    از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت
  • صد جوي آب بسته ام از ديده بر کنار
    بر بوي تخم مهر که در دل بکارمت
  • بارم ده از کرم سوي خود تا به سوز دل
    در پاي دم به دم گهر از ديده بارمت
  • خوش خرامان مي روي چشم بد از روي تو دور
    دارم اندر سر خيال آن که در پا ميرمت
  • نگويم از من بي دل به سهو کردي ياد
    که در حساب خرد نيست سهو بر قلمت
  • در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کان جا
    سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
  • بادت به دست باشد اگر دل نهي به هيچ
    در معرضي که تخت سليمان رود به باد
  • خون شد دلم به ياد تو هر گه که در چمن
    بند قباي غنچه گل مي گشاد باد
  • نه به تنها حيوانات و نباتات و جماد
    هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد
  • اين همه عکس مي و نقش نگارين که نمود
    يک فروغ رخ ساقيست که در جام افتاد
  • آن شد اي خواجه که در صومعه بازم بيني
    کار ما با رخ ساقي و لب جام افتاد
  • ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم
    تو سياه کم بها بين که چه در دماغ دارد
  • به فتراک ار همي بندي خدا را زود صيدم کن
    که آفت هاست در تاخير و طالب را زيان دارد
  • ز خوف هجرم ايمن کن اگر اميد آن داري
    که از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد
  • حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است
    کسي آن آستان بوسد که جان در آستين دارد
  • گوي خوبي که برد از تو که خورشيد آن جا
    نه سواريست که در دست عناني دارد
  • هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است
    دردا که اين معما شرح و بيان ندارد
  • اي دل طريق رندي از محتسب بياموز
    مست است و در حق او کس اين گمان ندارد
  • نيست در شهر نگاري که دل ما ببرد
    بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد
  • صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
    عشقش به روي دل در معني فراز کرد
  • آه و فرياد که از چشم حسود مه چرخ
    در لحد ماه کمان ابروي من منزل کرد