167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان حافظ

  • مگر به تيغ اجل خيمه برکنم ور ني
    رميدن از در دولت نه رسم و راه من است
  • نه من سبوکش اين دير رندسوزم و بس
    بسا سرا که در اين کارخانه سنگ و سبوست
  • نثار روي تو هر برگ گل که در چمن است
    فداي قد تو هر سروبن که بر لب جوست
  • چندان گريستم که هر کس که برگذشت
    در اشک ما چو ديد روان گفت کاين چه جوست
  • زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
    بر اميد دانه اي افتاده ام در دام دوست
  • جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
    هزار نکته در اين کار و بار دلداريست
  • حاليا خانه برانداز دل و دين من است
    تا در آغوش که مي خسبد و همخانه کيست
  • مردم ديده ز لطف رخ او در رخ او
    عکس خود ديد گمان برد که مشکين خاليست
  • مي چکد شير هنوز از لب همچون شکرش
    گر چه در شيوه گري هر مژه اش قتاليست
  • روي تو مگر آينه لطف الهيست
    حقا که چنين است و در اين روي و ريا نيست
  • بازآي که بي روي تو اي شمع دل افروز
    در بزم حريفان اثر نور و صفا نيست
  • دي مي شد و گفتم صنما عهد به جاي آر
    گفتا غلطي خواجه در اين عهد وفا نيست
  • گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت
    در هيچ سري نيست که سري ز خدا نيست
  • من که در آتش سوداي تو آهي نزنم
    کي توان گفت که بر داغ دلم صابر نيست
  • زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
    در حق ما هر چه گويد جاي هيچ اکراه نيست
  • هر گه که دل به عشق دهي خوش دمي بود
    در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست
  • ما را ز منع عقل مترسان و مي بيار
    کان شحنه در ولايت ما هيچ کاره نيست
  • مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
    ور نه در مجلس رندان خبري نيست که نيست
  • آب چشمم که بر او منت خاک در توست
    زير صد منت او خاک دري نيست که نيست
  • از وجودم قدري نام و نشان هست که هست
    ور نه از ضعف در آن جا اثري نيست که نيست
  • بلبلي برگ گلي خوش رنگ در منقار داشت
    و اندر آن برگ و نوا خوش ناله هاي زار داشت
  • در نمي گيرد نياز و ناز ما با حسن دوست
    خرم آن کز نازنينان بخت برخوردار داشت
  • خيز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنيم
    کاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
  • سر تسليم من و خشت در ميکده ها
    مدعي گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
  • صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
    ناز کم کن که در اين باغ بسي چون تو شکفت