167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان پروين اعتصامي

  • يک جاي وصله در همه جامه ام نمايد
    زين روي وصله کردم، از آن رو ز هم دريد
  • فرياد شوق ديگر از آن لانه برنخاست
    و آن خار و خس فکنده شد آخر در آذري
  • گر بيائي يک سفر ما را ز پي
    در سر و ساقت نه رگ ماند، نه پي
  • در دست بانوئي، به نخي گفت سوزني
    کاي هرزه گرد بي سر و بي پا چه مي کني
  • جائي که هست سوزن و آماده نيست نخ
    با اين گزاف و لاف، در آنجا چه ميکني
  • سفينه اي که در آن فتنه بود کشتيبان
    برفت روز و شب و ره سوي کنار نکرد
  • هر شاخه ام افتاد در آخر به تنوري
    زين جامه نه يک پود بجا ماند و نه يک تار
  • چون ريشه من کنده شد از باغ و بخشکيد
    در صفحه ايام، نه گل باد و نه گلزار
  • کرده اند از بيهشي بر خواندن من خنده ها
    خويشتن در هر مکان و هر گذر رقصيده اند
  • ترا چو من، بدل خرد، مهر و پيونديست
    مرا بسان تو، در تن رگ و پي است و وريد
  • تو چشم عقل ببستي، که در چه افتادي
    تو بد شدي، که شدند از تو خوبتر دگران
  • از چه، رويت در هم و پشتت خم است
    از چه رو، کار تو درهم کرده اند
  • تو از جوي آوري روزي من از جر
    تو آگه باشي از بام و من از در
  • از فرط عجب و جهل، گمان ميبرد که اوست
    تنها پرنده اي که در اين عرصه و فضاست
  • اين جانور نه لايق باغ است و بوستان
    اين بي هنر، نه در خور اين مدحت و ثناست
  • در هر قبيله بيش و کم و خوب و زشت هست
    مرغي کلاغ لاشخور و ديگري هماست
  • چه زن، چه مرد، کسي شد بزرگ و کامروا
    که داشت ميوه اي از باغ علم، در دامان
  • نه سبزه ايم، که روئيم خيره در جر و جوي
    نه مرغکيم، که باشيم خوش بمشتي دان
  • ز حيله، بر در موشي نشست گربه و گفت
    که چند دشمني از بهر حرص و آز کنيم
  • در دل هر آنچه از تو نهفتم، شکستگي است
    بر من هر آنچه از تو رسد، خواري و جفاست
  • آبم من، ار بخار شوم در چمن، خوش است
    سنگي تو، گر که کار کني بشکني رواست
  • در زحمتيم هر دو ز سختي و رنج، ليک
    هرچ آن بما کنند، نه از ما، نه از شماست
  • از ما چه صلح خيزد و جنگ، اين چه فکر تست
    در دست ديگريست، گر آب و گر آسياست
  • هميشه سر بفلک داشتيم در بستان
    کنون چه رفت که ما را نه ساق ماند و نه سر
  • در باغ، وقت صبح چنين گفت گل به خار
    کز خويش، هيچ نايدت اي زشت روي عار