167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان پروين اعتصامي

  • بهل صباغ گيتي را که در يک خم زند آخر
    سپيد و زرد و مشکين و کبود و ارغواني را
  • ز شيطان بدگمان بودن نويد نيک فرجاميست
    چو خون در هر رگي بايد دواند اين بدگماني را
  • در آن ديوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد
    نخواهد بود بازار و بها چيره زباني را
  • ببايد کاشتن در باغ جان از هر گلي، پروين
    بر اين گلزار راهي نيست باد مهرگاني را
  • آن را که ديبه هنر و علم در بر است
    فرش سراي او چه غم ارزانکه بورياست
  • مزدور ديو و هيمه کش او شديم از آن
    کاين سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست
  • جان شاخه ايست، ميوه آن علم و فضل و راي
    در شاخه اي نگر که چه خوشرنگ ميوه هاست
  • من و تو روزي از پاي در افتيم، وليک
    تا بود روز و شب، اين گنبد اخضر گردد
  • هر نفس کز تو برآيد، چو نکو در نگري
    آز تو بيشتر و عمر تو کمتر گردد
  • ديو را بر در دل ديدم و زان ميترسم
    که ز ما بيخبر اين ملک مسخر گردد
  • حرص و خودبيني و غفلت ز تو ناهارترند
    چه روي از پي نان بر در ناهاري چند
  • دفع موشان کن از آن پيش که آذوقه برند،
    نه در آن لحظه که خالي شود انباري چند
  • دام در ره نه هوي را تا نيفتادي بدام
    سنگ بر سر زن هوس را تا نگشتي سنگسار
  • کعبه مان عجب شد و لاشه در آن قربان
    واي و صد واي برين کعبه و قربانش
  • در خانه شحنه خفته و دزدان بکوي و بام
    ره ديو لاخ و قافله بي مقصد و مرام
  • از کار جان چرا زني اي تيره روز تن
    در راه نان چرا نهي اي بي تميز نام
  • مگوي هر که کهن جامه شد ز علم تهيست
    که خاص نيز بسي هست در ميان عوام
  • خويش و پيوند هنر باش که تا روزي
    نروي از پي نان بر در خال و عم
  • ز خود بيني سيه کردي دل بيغش، ز خودبيني
    ز ناداني در افتادي درين آتش، ز ناداني
  • چه ميبافي پرند و پرنيان در دوک نخ ريسي
    چه ميخواهي درين تاريک شب زين تيه ظلماني
  • اي خوشا مستانه سر در پاي دلبر داشتن
    دل تهي از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
  • اي خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
    روي مانند پري از خلق پنهان داشتن
  • از تيرگي و پيچ و خم راههاي ما
    در تاب و حلقه و سر هر زلف گفتگوست
  • گفتا هر آنکه عيب کسي در قفا شمرد
    هر چند دل فريبد و رو خوش کند عدوست
  • در پيش روي خلق بما جا دهند از انک
    ما را هر آنچه از بد و نيکست روبروست