167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • خم چرا بايد شدن باري اگر بر دوش هست
    زندگي دارد بلائي کاين قدر در سجده ئي
  • بر در دل چون نفس بوسي نشست اي نفس داغ
    زحمت اين آستاني بسکه لنگر سجده ئي
  • جرأت پرواز خاکت را بگردون برده است
    ورنه هرگه مي کشي سر در ته پر سجده ئي
  • گر خم انديشه ات (بيدل) گريباني کند
    مي شود روشن که خود محرابي و در سجده ئي
  • سفيدي کرد مويت ليک از طفلي نمي فهمي
    که آتش تا کجا در زير خاکستر کند بازي
  • شرر در عرصه تحقيق با ما چشمکي دارد
    که از خود چشم پوشد هر که اينجا سر کند بازي
  • (بيدل) چه ازل کو ابد از وهم بروي آي
    در کشور تحقيق نه صبح است نه شامي
  • گر همه رفتي چو ماه از چرخ برتر سجده ئي
    تا زپيشاني اثر داري بران در سجده ئي
  • بندگي را در عدم هم چاره نتوان يافتن
    خاک اگرگشتي همان از پاي تا سر سجده ئي
  • شعله ات کو نفسي چند به پرواز تند
    آخر از ضبط نفس در ته پر مي آئي
  • نه دل آينه و ني ديده تماشا قابل
    حيرت اين است که در دل بنظر مي آئي
  • نه لبي بزمزمه چنگ زد نه نفس در دل تنگ زد
    عدم آبگينه بسنگ زد که تو قابل سخن آمدي
  • چه شد اطلس فلکي قبا که دريد آن ملکي را
    که تو در زيانکده فنايي يکدوگز کفن آمدي
  • زخروش عبرت مرد و زن پر ياس ميزند اين سخن
    که چو شمع در بر انجمن زچه بهر سوختن آمدي
  • بهوس چو (بيدل) بيخبر در اعتبار جهان مزن
    چه بلاست ذوق گهر شدن که چو موج خودشکن آمدي
  • با همه لاف من و مار و نهفتي در کفن
    دعويت بي پرده شد آخر که مازم رفته ئي
  • عيش و غم آن به که از تمييز آن کس بگذرد
    تا بهشت آمد بيادت در جهنم رفته ئي
  • هيچکس در عرصه وحشت گر و تاز تو نيست
    تا عدم از عالم هستي بيکدم رفته ئي
  • حرف غيرت راه ميزد از هجوم ما و من
    بر در دل تا نهادم گوش دانستم توئي
  • تو هم در آرزوي سيم و زر زنار مي بندي
    مکن طعن برهمن گر کند از سنگ معبودي
  • درين عصر از تميز ماده و نر داغ شد فطرت
    جهان پر ميزند در سايه بال غليوازي
  • به بيدردي در اين محفل چه لازم متهم بودن
    گدازي گريه ئي اشکي جنوني ناله ئي وائي
  • شکست آينه تعمير چندين جلوه است اينجا
    چکيد اشک من و حسن تو در آفاق زد کوسي
  • ياد باد اي حسرت بنهاده پا از دل برون
    چون نگه در چشم حيران هم مقامي داشتي
  • ديوان پروين اعتصامي

  • به چشم معرفت در راه بين آنگاه سالک شو
    که خواب آلوده نتوان يافت عمر جاوداني را