167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • در هجر توام کار به جز آه و فغان نيست
    در پيش توام دان که زبانم به دهان نيست
  • ما و عشق يار اگر در قبله و در بتکده
    عاشقان دوست را با کفر و ايمان کار نيست
  • اي خيال يار صورت مي کني در دل مرا
    صبر خسرو را رقم در دفتر شاپور نيست
  • هر که هست آخر نه در زير زمينش رفتن است
    خود گرفتم در بلندي ز آسمان خواهد گذشت
  • ديده دل را در بلا افگند و خواهي ديد فاش
    در ميان ديده و دل موج خون خواهد گذشت
  • با غمش خو کردم امشب، گر چه در زاري گذشت
    ياد مي کردم ازان شبها که در ياري گذشت
  • چون بقا را در جهان پيش خرد سرمايه نيست
    اين به ريشت باد چندين، در بروتت باد نيست
  • گر چه خفتن خوش بود با يار در شبهاي وصل
    ليک در شبهاي غم بيدار بودن هم خوش است
  • من ز تنهايي به خون غرق و تو پهلوي کسان
    خون من در گردن آن کس که در پهلوي تست
  • ما و مجنون در ازل نوشيده ايم از يک شراب
    در ميان ما ازان رو اتحاد مشرب است
  • تا خيال روي او را ديده در تب ديده است
    مردم چشمم به خون در اشک ما غلتيده است
  • تو سنت در سينه من نعل در آتش نهاد
    هست از آنجا آتشي کز نعل يکران تو جست
  • زلف تو در دلم آمد، نفسم بسته بماند
    زار مي گريم و چندين گر هم در نفس است
  • اي لب از خون دلم شسته ز بهر خونم
    تا چه در دست که لبهاي ترا در شکم است
  • هر که جان در ره جانان ندهد مرده بود
    مرده هم بدهد، اگر در تن او جاني هست
  • چابک تر از تو در همه عالم سوار نيست
    زيباتر از تو در همه عالم نگار نيست
  • دل در جهان مبند که کس را ازين عروس
    جز آب ديده خون جگر در کنار نيست
  • اي غمزه زن که تير جفا در کمان تست
    آهسته تر، که دست دلم در عنان تست
  • خسرو، تو کيستي که در آيي در اين شمار
    کاين عشق تيغ بر سر مردان دين زده ست
  • آن خط پر بلا که در آغاز رستن است
    با او چه فتنه ها که در انبار رستن است
  • در زنده عيب زنده دلان نيست خود به نقص
    در آب خضر، اگر چه گلش آفتابه ايست
  • گذشت در دل من صد هزار تير جفا
    که هيچ در دل آن يار بي وفا نگذشت
  • چو ماهيي که در افتد به دام خسرو را
    به قيد زلف در افگند و زار زار بکشت
  • سماع در دل من کار کرد و سينه بسوخت
    هنوز مطرب ما را ترانه در چنگ است
  • تو، اي صنم، که مرا در دلي چه سود ازان
    که در ميان من و دل هزار فرسنگ است
  • مگر شراب شفق خورد شب ز جام هلال
    که هر گهر که در او بود جمله در صحراست
  • هنوز آن که نشينيم با تو در سينه ست
    هنوز در دل من آن هواي ديرينه ست
  • گذشت آن مه و اين لحظه بيش مي گويي
    تصوري ست که در خواب يا در آيينه ست
  • قد قامت مؤذن در گوش در نگنجد
    آن را که شد ز خوبان مشمول قد و قامت
  • به نور روي تو در زلف مي توان رفتن
    شب است و شعشعه ماهتاب در نظر است
  • رخت کز آتش تبها به تاب در عرق است
    چو نيک مي نگرم آفتاب در عرق است
  • به خونش گر شد آن روي و در عرق افتاد
    هميشه شمع منور به تاب در عرق است
  • ز غيرت اين تن خسرو چو در تب و سوز است
    دلش بر آتش غم چون کباب در عرق است
  • ترا که جز رخ تو، در نظر نمي آيد
    دو ديده در هوس روي تو بر آب چراست
  • سخن کشيدم ازان لب که در دهان تو چيست
    شکر بريختن آمد که در دهان اين است؟
  • کمر گرفتم و گفتم که در ميان چيزي ست
    به پيچ زد سخنم را که در ميان اين است
  • زباده خونبهاي خويش مي نوشم که باز از وي
    مرا در سينه غمهاي کهن در کار مي آيد
  • خرامان مي رود در چشم و صد خار مژه در ره
    که دامن گيرش آنها يک سر سوزن نمي آيد
  • دل ديوانه خسرو که در زنجير زلفت شد
    به صد زنجير آن ديوانه در مسکن نمي آيد
  • چه فرخ ساعتي باشد که يار از در درون آيد
    به گلزار خزان ديده بهار از در درون آيد
  • در خود بيش ازان مي بوسم و شادم بدين سودا
    که روزي عاقبت آن شهسوار از در درون آيد
  • نگارا، ديده در ره مانده ام وين آرزو در دل
    که يارب، نازنين ياري چو تو بر من چسبان آيد
  • غمت هر شب رسد در کشتنم، وانگه امان يابم
    که از بهر شفاعت را خيانت در ميان آيد
  • گهي جولان او در جان، گهي ميدان او در دل
    غلام آن سوارم من که اندر جان فرود آيد
  • صبوري را دلم در خاک مي جويد، نمي يابد
    غبار کيست اين، يارب، که در جان حزين آمد
  • رسيد آن آدمي رو باز و آمد در نظر، دانم
    به پاي ديگران امروز من در خانه خواهم شد
  • مگر لعل لبت بوسم، چو مي در شيشه جا آرم
    مگر جعد ترت گيرم، چو مو در شانه خواهم شد
  • سخن مي گفتم از لبهاش در کامم زبان گم شد
    گرفتم ناگهان نامش حديثم در دهان گم شد
  • عنانش گير و مگذار، اي رقيب، از خانه بيرونش
    که از دمهاي سرد عاشقان در تاب و در هم شد
  • چرا ديوانگي نارد مرا در گرد کوي او؟
    که در هر گوشه چندين جان ناخشنود مي گردد