167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • نفست بسينه شکسته به در جنبش مژه بسته به
    نشود که رم کند از نظر چو نگاه وحشي رام او
  • چمن جام طرب در جلوه شاخ گلي دارد
    که خم گرديد از بار سبوي غنچه دوش او
  • ندانم بوالهوس از گردش ساغر چه پيمايد
    که شد پا در رکاب از صورت پيمانه هوش او
  • نبايد بودن از پشت و رخ کار جهان غافل
    چو زنبور عسل نيشي است در دنبال نوش او
  • منفعلم بر که برم حاجت خويش از بر تو
    اي قدمت برسر من چون سر من بر در تو
  • باين انداز در انديشه صيد که ميتازد
    که عمري شد همان افگنده است از کف عنان ابرو
  • چرا در خاک و خون ننشاندم دردي که من دارم
    چو تير افگنده است زخويش ور آن کسان ابرو
  • در نامه و پيغام يقين واسطه محو است
    بر هر که رساني خبر از يار خبر شو
  • جهاني ميکشد بر دوش فرصت بار ناکامي
    توهم امروز بنشين در سر اين راه و فردا رو
  • خواب و بيداري که جز بست و گشاد چشم نيست
    راه هستي تا عدم شب در ميان انداخته
  • بتو نقش صحبت ما چقدر بجا نشسته
    تو بناز و ما در آتش تو بخواب و ما نشسته
  • بيتو چون جوهر نگه در ديده ها مژگان شکست
    آخر از ما نيز گل کرد انتظار آينه
  • زينچمن در کف ندارد غنچه دل جز گره
    دانه ما را چو گوهر نيست حاصل جز گره
  • از حيا بر روي خود درهاي نعمت بسته ئي
    بي زباين نفگند در کار سايل جز گره
  • غافل از تردستي مطرب درين محفل مباش
    زخمه جز ناخن ندارد در کف و دل جز گره
  • بر اسيران دل از فقر و غنا افسون مخوان
    نيست در چشم گهر دريا و ساحل جز گره
  • صاف طبعان (بيدل) از هستي کدورت ميکشند
    از نفس آينه ها را نيست در دل جز گره
  • چسازد بوي گل گر نشنوي از سازش آهنگي
    ضعيفي آه ما را هر نفس بر در برآورده
  • چه جاي خست مردم که گل هم در گلستانها
    بصد چاک جگر از کيسه مشتي زر برآورده
  • سينه صافي ميشود بي پرده تا دم ميزنم
    در دل ما چون حباب آينه پرداز است آه
  • درين گلشن ندارد غنچه تا گل آنقدر فرصت
    فلک صد شيشه را در يک نفس ساغر برآورده
  • دل بصد دامن تعلق پاي ما پيچيده است
    رشته ايم و در ره ما نيست حايل جز گره
  • طوق در گردن بگردون مي پري چون کرد با
    جاي شرم است آن سليماني و اين انگشتري
  • زمستان هوس پيماي اين محفل نمي بينم
    چو مينا شيشه در دستي و چون ساغر قدح نوشي
  • اگر چون شانه حرفي از فسون زلف دانستي
    دل صد چاک ما هم دست در بال پري کردي