167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • ندارد هستيم غير از عدم مستقبل و ماضي
    چو دريا هر طرف در خاک ميغلطد کنار من
  • با همه الفت چو موج از يکدگر پهلو تهي است
    عالمي زين بحر جوشيده است رم در آستين
  • دامن افشان بايدت چون موج ازين دريا گذشت
    چند چون گرداب بندي پيچ و خم در آستين
  • دم زدن شور قيامت خامشي حشر خيال
    يک نفس ساز دو عالم زير و بم در آستين
  • راه از خود رفتنم از شمع هم روشن تر است
    جاده پرداز است برق ناله در صحراي من
  • فسردن چند از خود بگذر و سامان طوفان کن
    قيامت نغمه ئي حيفست سر در تار دزديدن
  • فنا را دام تسکين خوانده ام (بيدل) ازين غافل
    که در هر ذره چشم آهوئي دارد غبار من
  • بشور ما و من تا چند جوشد شوخي موجت
    دمي در جيب خاموشي نفس دزديده طوفان کن
  • خيالت در دل هر ذره گم کرده است اجزايم
    غبار خود شگافد هر که ميخواهد سراغ من
  • چو سحر نيامده در نظر رم فرصت نفس آنقدر
    که برم بر آب شگفتگي بطراوت گل چيده من
  • بنظم عافيت در فتنه زار کشور هستي
    لب و چشميست گر مقدور باشد بند و بست من
  • زين شکر که تا کوي تو شد راهبر من
    چون آبله در پاي من افتاد سر من
  • نفس تا ميطپد لبيک و ناقوسي است در سازش
    دلي داريم چند از کعبه و بتخانه پرسيدن
  • شرم دار از دعوي هستي که در ميدان لاف
    يکقدم ره چون نفس صد بار بايد تاختن
  • دوئي در کيش از خود رفتگان کفر است اي زاهد
    من و محو صنم گشتن و ياد خدا کردن
  • صف حرص و هوا در هم شکستي کج گلاهي کن
    دل جمعست ملک بي نيازي پادشاهي کن
  • تو گوهر در گره بستي و از طوفان غم رستي
    فلک گو کشتي جمعيت امکان تباهي کن
  • امل چون ريشه در خاکم نداد آرام سحر است اين
    بمنزل خفتن و گر دره و فرسنگ نشکستن
  • درين گلشن که وحشت دست در آغوش گل دارد
    چرا چون غنچه دامان تو گيرد تنگ نشکستن
  • موج گوهر نيست اينجا خضر ره در کار نيست
    رنگ از خود رفته جز رفتن ندارد همعنان
  • بهر مويم گداز دل رگ ابري دگر دارد
    چو مژگان سيلها خفته است در موج سراب من
  • ندارد لب گشودن صرفه جمعيتم (بيدل)
    که من چون غنچه در منقار دارم بال و پر پنهان
  • بنازم سبزه خطي که از سير سواد او
    نگه در سرمه ميگردد چو مژگان تا کمر پنهان
  • مجو نفع از نکوکاري که با بدگوهر آميزد
    گورا نيست آن آبي که شد در نيشتر پنهان
  • گر از خواب گران چون شمع برخيزي شود روشن
    که در بند گريبانت چه مقدار است سر پنهان