167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • روز و شب خون ميخورم در پرده بيطاقتي
    گفت و گوي لالم و راه دهن گم کرده ام
  • خاک من انگيخت در راهت غبار اما چه سود
    شرم خواهد آب کرد از وضع گستاخانه ام
  • در يک جهان يک گوش بر آهنگ ساز درد نيست
    صد قيامت شور دل زير زبان دزديده ام
  • ره نورد زندگي را سعي پا در کار نيست
    بعد ازين بر جانشين و از نفس بشمار گام
  • چون شمع اگر شش جهتم پي سپر افتد
    غير از سر خود در ته پا هيچ ندارم
  • زاندم که دامن کل رفته است از کف ما
    در احتياج هر جزو مجنون تر از ضروريم
  • باين رنگي که چون گل در نظر دارد بهار من
    بگرد خويش گردانده است ياد او چه مقدارم
  • سود اگر در پرده خون ميشد زباني هم نبود
    چون مه از عرض کمال آينه نقصان شديم
  • پيکر ما را چو گردون بي سبب خم کرده اند
    در ميان گوئي نبود آندم که ما چون کان شديم
  • آينه در زنگ مژگاني بهم آورده بود
    چشم تا وا شد بروي نيک و بد حيران شديم
  • جبين و عارضش از دور ديدم در عرق گفتم
    که اين ماهست و آنخورشيد تابانست و آن انجم
  • عرق جوشست حسن اي شوق چشم حيرتي واکن
    قدح بايد گرفت آندم که آمد در ميان انجم
  • بهر جا شکوه ئي گل کرده است از بخت ناسازم
    زخجلت چون شرر در سنگ ميباشد نهان انجم
  • تو از غفلت بصد اميد سودا کرده ئي ورنه
    بيغير از چشمک خشکي ندارد در دکان انجم
  • هر قدم در ره او کعبه و دير دگر است
    آه يک سجده جبين خشت چه بنياد کنم
  • کي در قفس و دام هوا و هوس افتم
    آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم
  • چو شمع از فکر خود تا خاک گشتن برنمي آيم
    گريبانهاست (بيدل) در گريباني که من دارم
  • نقش من چون اشک شوخي کرد و از خجلت گداخت
    کاش هم در پرده خون ميگشت راز هستيم
  • در آن دعوت که بودي منتي بيرون زد از خوانش
    غذاي همت از الوان نعمتها قسم کردم
  • چو شمع از سعي الفت غافلم ليک اينقدر دانم
    که تا ننشاند در خاکم زپا نشست زنارم
  • آفتاب در کار است سايه گو بغارت رو
    چون مني اگر گم شد چون توئي بدل دارم
  • اختلاط خلق بر من تهمت الفت نه بست
    همچو بو در طبع رنگ از رنگها بيگانه ام
  • بر درت پيشاني خجلت شفيع ما بس است
    سجده ئي در بار ما گر نيست نم آورده ايم
  • گريبان ميدرم چون صبح و بر مي آيم از مستي
    چه سازم نعل در آتش زافسون دم سردم
  • فلک صد سال مي بايد که خم بر گردنم بندد
    باين فرصت که تا سر در گريبان برده ام سيرم