167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • طلسم غنچه طوفان بهاري در قفس دارد
    دو عالم رنگ و بوي اوست هر جا گل کند رازم
  • ضبط دل در قطع تشويش املها صنعتي است
    چون گهر زين يک گره صد رشته کوته ميکنم
  • سر تمناي پايبوسي بهر در و دشت ميکشيدم
    چو شمع انجام مقصد سعي پايخود بود چون رسيدم
  • در انجمن سير ناز کردم بخلوت آهنگ ساز کردم
    بهر کجا چشم باز کردم ترا نديدم اگر چه ديدم
  • يقين بنيرنگ کرد مستم نداد جام يقين بدستم
    گلي در انديشه رنگ بستم شهود گم شد خيال چيدم
  • غرور اميد سرفرازي نخورد از افسون ياس بازي
    چو سرو در باغ بي نيازي زبار دل نيز کم خميدم
  • خيالي از شوق رقص بسمل کشيد آئينه در مقابل
    نه خنجري يافتم نه قاتل نفس بحسرت زدم طپيدم
  • قبول دردي فتاد در سر زقرب و بعدم گشود دفتر
    نبود کم انتظار محشر قيامتي ديگر آفريدم
  • خطاي کوري ازان جمالم فگنده در چاه انفعالم
    تو اي سرشک آه کن بحالم که من زچشم دگر چکيدم
  • چون گلم در نيستي پرواز هستي بود و بس
    تازه شد از خاک گشتن کسوت پارينه ام
  • در مکتب نياز چه حرف و کدام سطر
    چون خامه سجده ايست که صد جا نوشته ايم
  • بغارت رفته ام تا از کفم رفته است گيرائي
    چو بوي گل نميدانم چه دامان بود در دستم
  • سواد عجز روشن کردم و درس دعا خواندم
    درين مکتب همين يک خط شبخوان بود در دستم
  • سواد دشت امکان داشت بوي چين گيسوئي
    اگر نه دامن خود هم چه امکان بود در دستم
  • چو صبح از کسوت هستي نبردم صرفه چاکي
    چه سازم جيب فرصت دامن افشان بود در دستم
  • سير اين هنگامه ام آگاه کرد از ما و من
    ناله ئي گم کرده بودم در نيستان يافتم
  • سير کردم از بروج اختران تا ماه و مهر
    جمله را در خانه هاي خويش مهمان يافتم
  • دشت را نظاره کردم گرد دامن بود و بس
    بحر را ديدم نمي در چشم حيران يافتم
  • زتيغ ناز او در خون طپم چندان که دل گردم
    جهان گر کميا خواهد من اين اکسير ميخواهم
  • و بال موي پيري در نگيرد هيچ کافر را
    شبم اين بس که با صبح قيامت متصل گشتم
  • زدقت تنگ کردم فطرت ارباب دانش را
    چو مو در ديده ها از معني نازک مخل گشتم
  • قناعت هر چه باشد زحمت دلها نميخواهد
    در مطلب زدم بر طبع خلقي دق و سل گشتم
  • کلامم اختياري نيست در عرض اثر (بيدل)
    دل از بس ناله شد ساز نفس راتر صدا کردم
  • نياز اختيار است اي حريفان عيش اين محفل
    که من چون شمع در مشق و گداز خويش مجبورم
  • هوس تا رنگ از شوخي بعرض آرد فضولي کو
    فرو در کوه رفت از شرم استغنا زر و سيمم