نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
کليله و دمنه
اول آنکه
در
سخن مجال تصرف يافتند تا
در
هر باب که افتتاح کرده آيد ...
و با اين فکرت
در
بيابان تردد و حيرت يکچندي بگشتم و
در
فراز و ...
و گفت:
در
اين چاهست و من از وي مي ترسم ، اگر ملک مرا
در
برگيرد ، ...
هرچند تدبير
در
هنگام بلا فايده بيشتر ندهد ، و از ثمرات راي
در
...
... برداشتند و باقي
در
زير درختي باتقان بنهادند و
در
شهر رفتند ...
... چيز نزديک عقلا
در
موازنه دوستان مخلص نيايد ، و
در
مقابله ياران ...
که
در
ايام راحت معاشرت خوب ازيشان متوقع باشد و
در
فترات نکبت ...
و نيز
در
هنگام بلا شرکت بوده ست
در
وقت فراغ موافقت اولي تر ، و ...
در
حال تبر بياوردند ، و من آن ساعت
در
سوراخ ديگر بودم و اين ...
که
در
شش
در
داو دادن و ملکي بندبي باختن از خرد و حصافت و تجربت و ...
... دراز خرگوش بيامد و
در
مسکن او قرار گرفت و من
در
آن مخاصمتي ...
در
جمله ، جگر گوشه و ميوه دل و روشنايي ديده و راحت جان
در
صحبت ...
... است ، لاجرم تثبت
در
کار تو بجاي آورديم و
در
استخلاص تو از اين ...
اثر ظلم تو
در
جانها ظاهر مي گشت ، امروز نتيجه زهد تو
در
نانها ...
ديوان ابوسعيد ابوالخير
اي با همه
در
حديث و گوش همه کر
وي با همه
در
حضور و چشم همه کور
بانگي آمد که غم مخور اي درويش
تو
در
خور خود کني و ما
در
خور خويش
من
در
تو کجا رسم که
در
ذات و صفات
پنهاني من تويي و پيداي تو من
اي
در
همه شان ذات تو پاک از شين
نه
در
حق تو کيف توان گفت نه اين
زبور عجم اقبال لاهوري
نه
در
انديشه ي من کارزار کفر و ايماني
نه
در
جان غم اندوزم هواي باغ رضواني
نگاه بي ادب زد رخنه ها
در
چرخ مينائي
دگر عالم بنا کن گر حجابي
در
ميان خواهي
ياد ايامي، که خوردم باده ها با چنگ و ني
جام مي
در
دست من ميناي مي
در
دست وي
آن راز که پوشيده
در
سينه ي هستي بود
از شوخي آب و گل
در
گفت و شنود آمد
کرم شب تاب است شاعر
در
شبستان وجود
در
پر و بالش فروغي گاه هست و گاه نيست
کهنه را
در
شکن و باز به تعمير خرام
هر که
در
ورطه ي «لا» ما ندبه «الا» نرسيد
واعظ اندر مسجد و فرزند او
در
مدرسه
آن به پيري کودکي اين پير
در
عهد شباب
در
گذر از خاک و خود را پيکر خاکي مگير
چاک اگر
در
سينه ريزي ماهتاب آيد برون
در
ميکده باقي نيست از ساقي فطرت خواه
آن مي که نمي گنجد
در
شيشه ي مشرب ها
کم سخن غنچه که
در
پرده ي دل رازي داشت
در
هجوم گل و ريحان غم دم سازي داشت
در
برگ لاله و گل آن رنگ و نم نمانده
در
ناله هاي مرغان آن زير و بم نمانده
پيام مشرق اقبال لاهوري
در
تيره شبان مشعل مرغان شب استي
آن سوز چه سوز است که
در
تاب و تب استي
در
جهان است که دل ما که جهان
در
دل ماست
لب فرو بند که اين عقده گشودن نتوان
بگذر از عقل و
در
آويز بموج يم عشق
که
در
آن جوي تنک مايه گهر پيدا نيست
تيغ لا
در
پنجه ي اين کافر ديرينه ده
باز بنگر
در
جهان هنگامه ي الاي من
در
دل ما که برين دير کهن شبخون ريخت
آتشي بود که
در
خشک و تر انداخته ايم
جاويد نامه اقبال لاهوري
تا اخوت را مقام اندر دل است
بيخ او
در
دل نه
در
آب و گل است
ترسم اين عصري که تو زادي
در
آن
در
بدن غرق است و کم داند ز جان
ديوان امير خسرو
در
هجر چنان گشتم ناچيز که گر خواهد
زلفت به سر يک مو
در
شانه کند ما را
زينگونه ضعيف ار من
در
زلف تو آويزم
مشاطه به جاي مو
در
شانه کند ما را
حيف است ديدن بي رخت،
در
بوستان آخر گهي
اي گل، نهان از باغبان
در
بوستان من
مرغ چو
در
سرو شد، بال کشيد
در
زمين
سبزه بساط سبز وتر از پي رقص آب را
گنج عشق تو نهان شد
در
دل ويران ما
مي زند زان شعله دايم آتشي
در
جان ما
هر شب از هر سوي
در
مي آيدم
در
دل خيال
از کدامين سو نگهدارم من اين ويرانه را
عقل نماند
در
سري، صبر نماند
در
دلي
برگل و لاله کس چنين کژ ننهد کلاله را
خاک مي بيزم به دامان، چون کنم گم کرده ام
در
ميان خاک
در
آبدار خويش را
پيکان که بودي
در
درون با تير خود کردي برون
خرسندييي دارم کنون
در
را بدان زنگارها
گريه را
در
دل فرو خوردم همه خوناب شد
چون نمک
در
خورد، بي خونابه اي نبود کباب
باز مي گيري زبانم
در
سؤال بوسه اي
يا گرفته مي شود
در
لب ز شيريني جواب
گرم و سردي ديد اين دل کز خط رخسار تو
نيمه اي
در
سايه ماند و نيمه اي
در
آفتاب
خواهم از زلف تو تاب آرم که بند جان کنم
زلف
در
بازي
در
آمد، چون توان آورد تاب
اي قافله،
در
باديه ام پاي فرو ماند
بگذر که
در
کعبه به اين پا نتوان رفت
صفحه قبل
1
...
566
567
568
569
570
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن