167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • همه عمر هرزه دويده ام خجلم کنونکه خميده ام
    من اگر بحلقه تنيده ام تو برون در ننشانيم
  • داد پيري وحشت از کلفت سراي هستيم
    قامت از بار هوس تا حلقه شد بر در زدم
  • نم خجلت چون اشک ز طينت من کيست بردارد
    ز نوميدي عرق گل ميکنم در هرچه ميکوشم
  • کف خاکستر من نيست بي سير سمن زاري
    چو آتش از شکست رنگ گل در دامن خويشم
  • سر زلفت ز دستم رفت و اشکي ريخت از مژگان
    چو شب رفت از نظر عاريست در ضبط عنان انجم
  • شبي با برق دندان گهر تا بت مقابل شد
    هنوز از کهکشان دارد همان خس در دهان انجم
  • درين گلشن من و سير سجود ناتواني ها
    چو شاخ بيد در هر عضو محرابي دگر دارم
  • زيادم شبهه ئي در جلوه آمد عرض هستي شد
    جهان تعبير بود آنجا که من خواب فراموشم
  • نفس از دقت فکرم هجوم شعله شد (بيدل)
    نشسم آنقدر در خون که صبحي را شفق کردم
  • سخن از شرم عرض احتياجم در عرق گمشد
    چو شبنم هر گره کز لب گشودم بر حيا بستم
  • چو سرو از ناز برجوي حيا باليدنت نازم
    چو شمع از سرکشي در بزم دل نازيدنت نازم
  • چون حباب آندم که سير آهنگ اين دريا شدم
    در گشا پرده چشم از سر خود واشدم
  • ديده ها تا دل همه خميازه ما مي کشند
    جاي ما در هر مکان خاليست گويا رفته ايم
  • فکر خود ما را چو شمع آخر بطوف خاک برد
    يکسر از راه گريبان در ته پا رفته ايم
  • در گره وار تغافل نقد و جنس کاينات
    بسته ام چشم و زمين تا آسمان دزديده ام
  • صرفه ما نيست (بيدل) خدمت دير و حرم
    شمع خود در هر کجا برديم خود را سوختيم
  • ز غفلت بايدم فرسنگها طي کرد در منزل
    که چون شمع از ره پيچيده دستاري بسر بستم
  • جلوه ها حيرت من در قفس آينه داشت
    مژه بر هم زدم و بر دو جهان رنگ شدم
  • طائر از بي پروبالي همه جا در قفس است
    من هم از قحط جنون صاحب فرهنگ شدم
  • در آن محفل که حسن از جلوه خود داشت استغنا
    من بيهوش بر آينه داري ناز ميکردم
  • بي لب نوشين او (بيدل) ببزم عيش ما
    گشت مينا و قدح را باده در اجسام سم
  • در آن محفل کيم من تا بگويم اين و آن دارم
    جبين سجده فرسودي نياز آستان دارم
  • سرو کار شفق با آفتاب آخر چه انجامد
    تو تيغي داري و من مشت خوني در ميان دارم
  • گه از اميد دلتنگم گهي با ياس در جنگم
    خيال عالم بنگم نه اين دارم نه آن دارم
  • در جنون گر نگسلد پيمان فرمان ناله ام
    بعد ازين اين نه فلک گويست چوگان ناله ام