167906 مورد در 0.14 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • حرص را (بيدل) بنعمت سير اگر کردم چه شد
    گوهر يک خرمگس من نيز در روغن زدم
  • سعي طلبم بيش شد از هر چه نه بنشست
    زين بعد مگر شوق بر در و بقفايم
  • بسته ام چشم از خود و سير دو عالم ميکنم
    اينچه پرواز است يارب در پر نگشوده ام
  • در عدم هم شغل مشت خاکم از خود رفتن ست
    تا کجا منزل کند گرد هوا آلوده ام
  • (بيدل) از قحط قناعت فکر آب رو کر است
    نيم جاني دارم و در حرمت نان ميکنم
  • نه من از خود طرب حاصل نه غير از وضع من خوشدل
    همان در خانه مفلس فضوليهاي مهمانم
  • غمم در دم سرشکم ناله ام خون دلم داغم
    نميدانم عرض گل کرده ام يا جوهر عشقم
  • نيم نوميد اگر روزي دو احرام هوس دارم
    که من چون داغ هر جا حلقه گشتم بر در عشقم
  • چون خبيث افتاد طبع از طينت ناپاک او
    خوک را حلوا کشم در پيش تا ملزم کنم
  • درين گلشن نه گل ديدم نه رمز غنچه فهميدم
    زدل تا عقده واشد چشم حيران بود در دستم
  • بچنين بضاعت شعله زن من (بيدل) و غم سوختن
    که چو شمع در بر انجمن شرر است اگر گهر افگنم
  • چه مقدار از دماغ نارسائي ناز مي بالد
    که آن گل پيرهن را در قباي خويش ميجويم
  • زيأس مدعا تا چند باشم داغ خاموشي
    مدد کن اي نفس تا بر در فرياد رس سوزم
  • دو تا شد پيکر و آهي نباليد از مزاج من
    نوا در سرمه خوابانيده تر از چنگ گيسويم
  • چو صبح آزاديم پا لغز شبنم در نظر دارد
    زآغاز اين تري بر جبهه انجام مي بندم
  • گره در طبع ني منع عروج ناله است اينجا
    بقدر نردبان بر خويش راه بام مي بندم
  • بي تکلف گر گدا گشتيم و گر سلطان شديم
    دور از آن در آنچه ننگ قدر ما بود آن شديم
  • بيتو در هر جا جنون جوش ندامت بوده ام
    همچو دريا عضو عضو خويش بر هم سوده ام
  • بسته ام چشم از خود و سير دو عالم ميکنم
    اين چه پرواز است يارب در پر نگشوده ام
  • عمرها شد در جنون زار طلب برده است پيش
    ناز چشم آهو از داغ پلنگان بيشه ام
  • گهي خاکم گهي بادم گهي آبم گهي آتش
    چو هستي در عدم يک عالم اسباب دگر دارم
  • نالها از شرم مطلب داغ دل گرديد و سوخت
    درد شد از سرنگوني نشه در پيمانه ام
  • تحير مطلعي سر زد چو صبح از خويشتن رفتم
    نميدانم که آمد در خيال من که من رفتم
  • تو کريم مطلق و من گدا چکني جز اين که نخوانيم
    در ديگرم بنما که من بکجا روم چو برانيم
  • ز حضور پيريم آنقدر اثر امتحان قبول و رد
    که رساند بر در نيستي خم پشت پاي جوانيم