167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • اين حديث از شمع روشن شد که در بزم وقار
    داغدارد زيب دل چون زينت دستار گل
  • هر دو عالم خانه نقاش شد تا در خيال
    صورتي چون نام عنقا بي اثر پيدا شدم
  • عرض طرب وبال است در عشق ورنه من هم
    چون غنچه ام سراپا بال و پر تبسم
  • در شکايت نامه ام چون کاغذ آتش زده
    نقطه پر پيدا کند تا نامه بر پيدا کنم
  • غير از عدم پيام عدم کس نگفته است
    در عالمي که دم زده ام زان دهن نيم
  • (بيدل) اينجا تيغ جرأت در کف کمفرصتي است
    چون سحر قطع نفس کم نيست پر نازک دميم
  • چون نهال از غفلت نشو و نماي من مپرس
    پاي من تا رفت در گل سر زجا برداشتم
  • خبر از خود ندارم ليک در دشت تمنايت
    دل گمگشته ئي دارم که از من ميدهد يادم
  • مده اي خواب چون چشمم فريب از بستن مژگان
    کزين بالين پر پرواز ديگر در نظر دارم
  • ندارد رنگ پروازم شکست از ناتواني ها
    چو ابرو در خم چين اشارت بال و پر دارم
  • عرق ريز حنا صد رنگ طوفان در بغل دارد
    مگير اي جوش گل از ناتوانيها کم شبنم
  • تا نفس باقيست بايد بست در هر جا دلي
    عالمي بر جلوه و من بر تغافل بسته ام
  • در خيال گردش چشمي که مستي محو اوست
    رفته ام جائي که رنگ ساغر مل بسته ام
  • گرد وهمي آشيان در بال عنقا بسته ام
    آه ازان روزي که بر ما دامن افشاند عدم
  • با کف خاکستري سوداي اخگر کرده ايم
    سر به تسليم ادب گم در ته پر کرده ايم
  • بيزباني دارد ابرامي که در صد کوس نيست
    هر کجا گوش است ما از خامشي کر کرده ايم
  • مگر از خود روم تا مدعاي دل بعرض آيد
    صدائي در شکست رنگ مي دارد لب جامم
  • چو ماه نو باين مستي شکست امشب کلاه من
    که خاتم هم قدح کج کرده مي بالد در انگشتم
  • نميدانم چه گل دامن کشيد از دست من يارب
    که فريادست چون منقار بلبل در هر انگشتم
  • مرا بر بستن لب فتحباب راز شد (بيدل)
    که در هر خلوت از فيض خموشي بي سخن رفتم
  • زتجديد بهار انس دارم در نظر رنگي
    که گر صد سال پيش آيم همان آغاز مي آيم
  • هجوم نشه در دم مپرس از عشرتم (بيدل)
    چو مينا خون زدل ميريزم و عرض نفس دارم
  • مگر بر هم توانم زد صف جمعيتت رنگي
    برنگ شمع يکسر تيغم و با خويش در جنگم
  • طرف در تنگناي عرصه امکان نمي گنجد
    همان با خويش دارم کارگر صلح است و گر جنگم
  • سير از خود رفتني کردم زعشرتها مپرس
    رنگ بالي زد که آتش در گل و گلشن زدم