167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • عشق از متاع اين و آن مشکل که آرايد دکان
    آخر خريدار تو کو اي کفر و ايمان در بغل
  • چشمي اگر ماليده ام زين باغ بيرون چيده ام
    وحشت کمين خوابيده ام چون غنچه دامان در بغل
  • اي فرش خرامت همه جا چون سرما گل
    در راه تو صد رنگ جبين ريخته تا گل
  • سرو تو در چه گلشن دارد خرام عشرت
    چون داغ نقش پايت صد جا نشسته بر دل
  • افسوس ازين دودم عمر کز ياس بايدم زد
    در هر نفس کشيدن تيغ دو دسته بر دل
  • گه الم کفر و دين گه غم شک و يقين
    الحذر از فتنه ئي دير و حرم در بغل
  • مايه ايثار مرد بر کف دست است و بس
    کيسه ممسک نه ئي چند درم در بغل
  • چشم حيران شاهد دلهاي از خود رفته است
    نقش پائي هست در هر جا کند رفتار گل
  • دستگاه جاه اصلش واضع شور و شر است
    ميخروشد سيم و زر تا حشر در طبع خيال
  • مجنون و ساز بلبلان ليلي و ناز گلستان
    من با دل داغ آشيان طاوس نالان در بغل
  • از غنچه خاموش او ايمن مباش اي زخم دل
    کان فتنه طوفان کمين دارد نمکدان در بغل
  • چون صبح شور هستيت کوکست با ساز عدم
    تا چند گردي از نفس اجزاي بهتان در بغل
  • (بيدل) زضبط گريه ام مژگان بخون دارد وطن
    تا چند باشد ديده ام از اشک پيکان در بغل
  • حسن مي آيد برون تا حشر در رنگ نقاب
    از تکلف هر چه مي پوشيم عريانست دل
  • ني غنچه ديدم ني چمن ني شمع خواندم ني لگن
    گل کرده ام زين انجمن دل نام حرمان در بغل
  • از بسکه با خاک درت ميجوشد آب زندگي
    دارد نسيم از طوف او همچون نفس جان در بغل
  • (بيدل) باين علم و فنون تا کي ببازار جنون
    خواهي دويدن هر طرف اجناس ارزان در بغل
  • از وحشت اين تنگنا هر کس برنگي مي رود
    دريا و مينائي بکف صحرا و دامان در بغل
  • از چشم خويش ايمن نيم کاين قطره دريا نسب
    دارد بوضع شبنمي صد رنگ طوفان در بغل
  • کام دل حسرت گدا حاصل نشد از ما سوي
    عمريست ميخواهد ترا اين خانه ويران در بغل
  • دکان غفلت وامکن با زندگي سودا مکن
    خود را عبث رسوا مکن زين سود نقصان در بغل
  • غفلت بي درد پر بي عبرتم برد از چمن
    ناله دل داشت بو در بستر بيمار گل
  • تا بفکر مايه افتاديم کار از دست رفت
    رنگ و بو سو داي مفتي بود در بازار گل
  • وحشتي مي بايد اسباب دگر در کار نيست
    هر قدر زين باغ دامن چيده ئي بردار گل
  • تا نفس باقيست بايد خصم راحت بود و بس
    هم زبوي خويش دارد در گريبان خار گل