167906 مورد در 0.17 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • به نمود شخص معينت در عکس زد دم امتحان
    چه خطي که شد زتائمل تو کتاب آينه هم غلط
  • در هواي برگ گل شبنم عبث خون مي خورد
    خواب چون نبود نصيب ديده از بستر چه حظ
  • چون کمان مي بايدت با گوشه تسليم ساخت
    خانه دار وهم را از فکر بام و در چه حظ
  • از هجوم شوق بي روي تو در هر جا که بود
    دود آه اظهار از هر تار مژگان کرد شمع
  • ديد در مجلس رخش از شرم او گرديد آب
    خويش را چون نقش پا با خاک يکسان کرد شمع
  • غرض جنون زده خلق را بسوال ساخته در بدر
    بهم آيدت دو جان اگر لبي آوري بهم از طمع
  • اي هستي تو وضع درنگ و شتاب شمع
    بر دوش فرصتت سر و پا در رکاب شمع
  • تا نفس هست زدل کم نشود گرمي عشق
    شعله تابي است که در رشته جان دارد شمع
  • در خور جان کندن از اغراض مي بايد گذشت
    عمرها شد مرگت از پا مي کشد خار طمع
  • پيش از ان کز خاک من بالد نهال زندگي
    ميرسد از بار دل در گوشم آواز رکوع
  • هوس جنون زده تا کجا همه سو قدم زند از طمع
    بکجاست کنج قناعتي که در قسم زند از طمع
  • در آفتاب يقين چرخ و انجمش عدم است
    چو شب گمان تو طاوس بسته بر پر زاغ
  • چون نگين تا حرف نامت در خيالم نقش بست
    دست بر هر دل که سودم برق شوقش کرد داغ
  • بزم امکان را که و مه گفت وگو سرمايه اند
    جامها در سر ترنگ و شيشه ها قلقل بکف
  • حسن چون شد بي نقاب از فکر عاشق فارغ است
    گل همان در غنچگي دارد دل بلبل بکف
  • کشد از مزاج تو تا بکي در فيض تهمت بستگي
    زگشاد عقده دست و دل بد را کليد سحر بکف
  • نه مرا بضاعت و طاقتي نه ترا دماغ مروتي
    زنياز پنبه در آستين چه برم بسنگ شرر بکف
  • با جنون کن صلح و از تشويش پيراهن برا
    ورنه در پيش است با هر خار دامنگير جنگ
  • مدعي هم گر بفکر ما طرف باشد خوش است
    در چراگاهي که بسيار است گاو شير جنگ
  • گير و دار خود زوال دولت هستي بس است
    نيست جز موج طراوت در لباس رنگ خاک
  • زلف را در دور خط غير از فسردن چاره نيست
    ميشود افعي بچنگ خار پشت آخر هلاک
  • مغز شد در سر پرشور من از سودا خشک
    باده چون آب گهر گشت درين مينا خشک
  • بي رويت از بس مو بمو طوفان طراز حسرتم
    چون ابرو دارد سايه ام يک چشم گريان در بغل
  • حيرت رموز جلوه ئي بر روي آب آورده است
    آئينه دارد تا کجا تمثال پنهان در بغل
  • ميخواست از مهد جگر بر خاک غلطد بي رخت
    برداشت طفل اشکرا چون دايه مژگان در بغل