167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • اميد از وصل او مشکل که گردد داغ محرومي
    نفس تا ميطپد بر خويش در کار است پيغامش
  • نه خلوت مايلم ني انجمن سير اينقدر دانم
    که هر جا سر برآرد شمع در پيشست زانويش
  • بساط نقش پا گر مست در وحشتگه امکان
    زهر جا شعله ئي جسته است داغي مانده بر جايش
  • خط لوح امل جز حک زن چيزي نمي ارزد
    همه گر ريش زاهد در خيال آيد که بتراشش
  • سفال و چيني اين بزم بر هم خوردني دارد
    تو از فقر و غنا آماده کن سازيم در زيرش
  • نفس محمل کش چندين غنا و فقر ميباشد
    که در هر آمد و رفتي است گرد جاه افلاسش
  • فلک سازيست مستغني ز وضع هرزه آهنگي
    من و ماي تو ميباشد گر آوازي است در طاسش
  • شکوه در درسائي را نمي باشد علاج
    گر همه صد رنگ سوزي چون نفس بي دود باش
  • دو روزي پيش ازين با يار در يک پيرهن بودم
    کنون از هر گلم بايد کشيدن منت بويش
  • ندانم شوق احرام چه گلشن در نظر دارد
    بهار از رنگ و بو عمريست گم کرده است آرامش
  • دو عالم عيش و يکدم کلفت مردن نمي ارزد
    حذر از الفت صبحي که باشد در نظر شامش
  • عمرها شد بي نصيب راحتم از چشم خويش
    چون نگه پا در رکاب وحشتم از چشم خويش
  • نه فلک را يک قفس مي بيند انداز نگاه
    تا کجاها در فشار وسعتم از چشم خويش
  • صد چمن رنگ طرب در غنچه دارد خامشي
    ناله هر جا گل کند کوته تر از منقار باش
  • دگر ميتاختم با ناز در جولانگه فطرت
    باين خجلت عرق کردم که نم زد پوست بر کوسش
  • خيالات دغ جاه تا محشر جنون دارد
    بپرس از موي چيني تا چه در سر داشت فغفورش
  • باوضاع جنون زانزلف بي پروانيم غافل
    که در تسخير دل هر مو دو عالم بند و بستستش
  • چو آتش دامن او هر که گيرد رنگ او گيرد
    باين افسون اثرها در خيال خود پرستستش
  • بهواي مطلب بي نشان چو سحر چه واکشم از نفس
    که زچاک پيرهن حيا عرقيست در دم سائلش
  • من نميگويم زيان کن يا بفکر سود باش
    اي زفرصت بيخبر در هر چه باشي زود باش
  • چو آن گل کز سر دستار مستي بر زمين افتد
    بلغزيدن من از خود رفتم و دل ماند در راهش
  • عنان گير غبار سينه چاکان نيست گردون هم
    سحر هر سو خرامد کوچه ها پيداست در راهش
  • گه غم يعقوب و گه ناز زليخا ميکشيم
    يوسف ما را که افنده آه در زندان حرص
  • خواه بر کنج قناعت خواه در قصر غنا
    روز کي چند است (بيدل) هر کسي مهمان حرص
  • هر کسي را در خور اسباب تشويش است ورس
    از هجوم موج بر خود ميکشد لشکر محيط