167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • تو اي زاهد مکن چندين جفا در حق بينائي
    برا از خلوت و کيفيت صنع خدا بنگر
  • چو ني از ناتواني نالها در لب گره دارم
    نفس کن صرف امداد من و عرض نوا بنگر
  • همسري با ذره ات آب حيا در خاک ريخت
    زين هوس هم اندکي کم شو که بسياري هنوز
  • دامني کز کلفت آزادت کند از کف مده
    چون نوا بر در زن از هر ساز و بر مضراب ريز
  • از لب شاداب او چون سنبل اندر چشمه سار
    موج مي خواهد شدن در ساغر خمار سبز
  • برق حسن نو خطي در گل گرفت آينه را
    جلوه گر اين است کشت تشنه ديدار سبز
  • چشم مخمور تو هر جا سرخوش دور حياست
    نشه خون کرده است در رنگ مي گلگون نفس
  • طبع دانا را خموشي به که گوهر در محيط
    از حبابي بيش نبود گر دهد بيرون نفس
  • در گرد تک و پوي سلف ناله جنون داشت
    دل گفت سراغ همه بي صوت و صدا پرس
  • زترانه ني نوحه گر بخروش هرزه گمان مبر
    همه را بعالم بي اثر اثربست در نظر از نفس
  • مگشا چو (بيدل) بيخبر در هر ترانه بي اثر
    بفشار لب بهم آنقدر که هوا رود بدر از نفس
  • در چه مي بيني بساط آراي عرض حيرتست
    اين گلستان سر بسر يک نخل بادام است و بس
  • در ره عشقت که تدبير آفت بيطاقتي است
    هر کجا واماندگي گل کرد آرام است و بس
  • آنکه چون گل زخم ما را در نمک خواباند و رفت
    چون سحر شور تبسم ميچکد از پيکرش
  • هرزه بايد تاخت عمري در تلاش عافيت
    تا توان از سير زانو تيشه زد بر پاي خويش
  • هر کجا خواهي رسيد امروز در پيش و پس است
    واي بر تو گر نباشي محرم فرداي خويش
  • نفس در سينه ام تيريست از بيداد هجرانش
    که من دل کرده ام نام بخون آلوده پيکانش
  • جنون کن تا دلت آئينه نشو و نما گردد
    که بخت سبز دارد دانه در چاک گريبانش
  • بترک وهم گفتي التفات اين و آن تا کي
    غباري کز دل آوردي برون در ديده منشانش
  • جهان هر چند در چشمت بساط ناز مي چيند
    تو بيرون ريز چون اشک از فشردنهاي مژگانش
  • درين محفل چو شمع آورده ام غفلت کمين چشمي
    که تا مژگان در آتش خفته است و مي برد خوابش
  • دل از هستي تهي ناگشته در تحقيق شک دارد
    مگر اين نقطه گردد صفر تا روشن شود صادش
  • چه امکانست دلرا در خرامش ضبط خود کردن
    همه گر سنگ باشد بر شرر مي بندد آرامش
  • طواف خاک کويش آنقدر جهد طرب دارد
    که رنگ و بوي گل در غنچها مي بندد احرامش
  • در آنمحفل که حسن عالم آرايش بود ساقي
    فلک ميناست مي عيش ابد خورشيد و مه جامش