167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • شبم آهي زدل در حسرت قاتل برون آمد
    سرشک از ديده بال افشانتر از بسمل برون آمد
  • همه گر عجز ناليهاست بوئي دارد از جرأت
    نفس در سينه خون کن عاشق زار اينچنين بايد
  • نفس تا ميکشم چون غنچه از خود رفته ام (بيدل)
    زغفلت در بغل ميناي من سنگ ستم دارد
  • حسرت ساحل مبر (بيدل) که در درياي عشق
    کم کسي بي خاک گشتن خاک بر سر ميکند
  • مقتضاي عجز عجز است از فضولي شرم دار
    هر چه گويد عشق در گوشت خجل بايد شنيد
  • (بيدل) اين شور بد و نيکي که تکليف کريست
    پنبه تا در گوش باشد معتدل بايد شنيد
  • آن سوي ظلمت بغير از نور نتوان يافتن
    روي در مولي است هر کس پشت بر دنيا کند
  • عاقبت نقشي بر آب است اعتبارات جهان
    نام جاي خود چه لازم در نگين ها وا کند
  • وحشت صبح از نفس ايجاد شبنم ميکند
    در گره گم گشت تار ما زبس بي ساز ماند
  • بزم مي گرم است از دم سردي واعظ چه باک
    برف نتواند شدن در فصل تابستان سفيد
  • در پناه دل توان رست از دو عالم پيچ و تاب
    بر گهر موجي که خود را بست ساحل ميشود
  • موسي ما شعله ها در پرده نيرنگ داشت
    حسرتي از دل برون آورد و برق طور کرد
  • بند بند آخر برنگ مو دو تا خواهد شدن
    در جواني ننگ اگر دارد زخم زانوي مرد
  • شعله همت نگون شد کز تصاعد باز ماند
    خوي شود هر گه تنزل بر دره در خوي مرد
  • آلت او خصيه ئي خواهد تصور کرد و بس
    در دماغ حيز اگر افتاده باشد بوي مرد
  • بگداز عشوه علم و فن در پير ميکده بوسه زن
    که زقيد عالم وهم و ظن بدو ساغرت بدر آورد
  • عيش ما کم نيست گر اشکي بچشم تر بود
    شوق سرشار است تا اين باده در ساغر بود
  • هزار قافله پا در گل است و ميرود از خود
    بفرصت دو نفس بار بستني که ندارد
  • غفلت آهنگان که دل را ساز غوغا کرده اند
    از نفس بر خانه آئينه در واکرده اند
  • اندکي (بيدل) بهوش آ وهم و ظن در کار نيست
    هر چه مي بيني نياز عبرت ما کرده اند
  • ضعيفي در چه خاک افگنده باشد دام من يارب
    که صياد از حيا عمريست نام من نمي گيرد
  • اگر شمع رخش صد انجمن روشن کند (بيدل)
    تحير آتشي دارد که جز در من نمي گيرد
  • در آتش عشق تا نسوزي نظر بداغ وفا ندوزي
    که از چراغ هوس فروزي تنور افسرده نان نگيرد
  • درد دل پيدا کنيد از ننگ عصيان وارهيد
    با نمک چون جوش زد مي جام در خل ميزند
  • ترک دعوي کن که در اقليم گير و دار فقر
    کوس قدرت پاي لنگ و پنجه شل ميزند