167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • نفس پر ميزند چون صبح دستي در گريبان زن
    که فرصت دامن ديگر ندارد تا بچنگ افتد
  • فغان بي وجد نازي نيست کز دل برکشد (بيدل)
    برهمن زاده ئي در دير ما ناقوس ميسازد
  • جنون زين دشت و در هر جا غبار وحشتم گيرد
    کنم گرديکه دور از من بصد فرسنگ برخيزد
  • فلک در گردش است از وهم ممکن نيست وارستن
    مگر از پيش چشم اين کاسه هاي بنگ برخيزد
  • گل رنگي که من مي پرورم در جيب اميدش
    چمن ميبالد و برگرد آن دستار مي گردد
  • چو گوهر قطره ام تا کي به آب افتد که برخيزد
    زماني کاش در پاي حباب افتد که برخيزد
  • باقبال فنا هم ننگ دارد فطرت از دو نان
    مبادا سايه ئي در آفتاب افتد که برخيزد
  • زتقوي دامن عزلت گرفت و خاک شد زاهد
    مگر چون شور مستي در شراب افتد که برخيزد
  • بحشر خواجه مپسند اي فلک غير از زمينگري
    مبادا اين خر مکرر در خلاب افتد که برخيزد
  • حيا مشکل که گيرد دامن رنگ چمن خيزش
    چو گل هر چند اين آتش در آب افتد که برخيزد
  • در بارگه عشق نه ردي نه قبوليست
    اين تحفه کش هيچ تو خود را ببر از خود
  • فقر با آن عجز بي نقش غنا صورت نبست
    تا گدا گفتيم نامش در نگين شاه بود
  • بي جگر خوردن بهار طرز نتوان تازه کرد
    غوطه تا در خون نزد فطرت سخن رنگين نشد
  • باخموشي ساز کن (بيدل) که در اهل زمان
    گر همه مدح است تا بر لب رسد ذم ميشود
  • بگرد صددشت و در شتابي که قدر عجز رسا بيابي
    سر از نفس سوختن نتابي بخود رسيدن تلاش دارد
  • نسيمي گوئي از گلذار الفت باز مي آيد
    که مشت خاک من چون چشم در پرواز مي آيد
  • من و نظاره حسنيکه از بيگانه خوئيها
    در آغوش است و دور از يک نگاه انداز مي آيد
  • کرم در کار تست اي بيخبر ترک فضولي کن
    که از دست دعا برداشتن ابرام مي خيزد
  • سخن در پرده خون سازي به است از عرض اظهارش
    که از تحسين اين بيدانشان دشنام مي خيزد
  • (بيدل) اکنون با خودم غير از ندامت هيچ نيست
    آنچه بخود داشتم در بر نميدانم چه شد
  • حديث کاکل و زلف تو (بيدل) ار بنگارد
    چو رشته تاب خورد خامه در بنانش و لرزد
  • صد جنون مستي است در خاک خرابات غرض
    حلقه بر درها زدن ما را خط پيمانه کرد
  • حسرتي در دل ازان لاله قبا مي پيچد
    که چو دستار چمن بر سر ما مي پيچد
  • در چکند با من و ما تا شود ايمن زبلا
    کوه هم آخر زصدا شيشه بقلقل شکند
  • هر جا بهار جلوه او در نظر گذشت
    اشکي که سر زد از مژه بوي گلاب داد