167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • زاهدان حاشا که در خلد برين يا بند بار
    چون عصا اين خشک مغزان باب آتشخانه اند
  • قاتل ما چون سحر دامان ناز افشاند و رفت
    خون ما چون گل همان در دامن ما ريختند
  • غير عبرت شمع من زين انجمن حاصل نکرد
    آنچه در ديدن گلش بود از نديدن داغ شد
  • هر که رفت از ديده داغي بر دل ما تازه کرد
    در زمين نرم نقش پا نمايان مي شود
  • اشک در کار است اگر ما رنگ افغان باختيم
    هر چه دل گم ميکند بر ديده تاوان مي شود
  • با من چو کلف بخت سياهي است که صد سال
    در ماهش اگر غوطه دهم نور نگيرد
  • تسلي کو اگر منظورت اسباب هوس باشد
    ندارد برگ راحت هر که را در ديده خس باشد
  • نمي گيرد بغير از دست و تيغ و دامن قاتل
    مرا در کوچه هاي زخم رنگ خون عسس باشد
  • اگر اميد فنا نباشد نويد آفت زداي هستي
    باين سرو برگ خلق آواره در پناه که ميخرامد
  • تو شمشير حقي هر کس زغفلت با تو بستزد
    همان در کاسه سر خون او را کردنش ريزد
  • بهر جا در رسد آوازه کوس ظفر جنگت
    همه گر شير باشد زهره اش چون آب ميريزد
  • بيکتائي است ربط تار و پود بي نيازي را
    که در آغوش چاک اينجا سر سوزن نمي گنجد
  • غرور هستي و فکر حضور حق خيال است اين
    سري در جيب آگاهي باين گردن نمي گنجد
  • برون تاز است عشق از دامگاه وهم جسماني
    تو چاهي در خور خود کنده ئي بيژن نمي گنجد
  • ببند از خويش چشم و جلوه مطلق تماشا کن
    که حسني داري و در پرده ديدن نمي گنجد
  • يک قطره در محيط تهي از محيط نيست
    ما را زبخشش تو که داري چه کم رسد
  • زنان شب دلت گر جمع گردد مفت عشرت دان
    سحر فرش است در هر جا غبار آسيا باشد
  • نفس بيهوده دارد پرفشانيهاي ناز اينجا
    تو مي گنجي و بس گر در دل عشاق جا باشد
  • رشک آن برهمنم سوخت که در فکر وصال
    گم شد از خويش و زجيب صنمي پيدا شد
  • چنين کز ضعف در هر جا تحير نقش مي بندم
    عجب دارم گر از آئينه تمثالم جدا گردد
  • کسي تا کي بدوش ناله بندد محمل حسرت
    عصا بشکن در آن وادي که طاقت نارسا گردد
  • دو روز اي موج گوهر حيرت کارت غنيمت دان
    رواني رفت از آبي که در جوي تو مي آيد
  • بهجران ذوق وصلي دارم و بر خويش مينالم
    در آتش نيز اين ماهي همان با آب ميسازد
  • چنين کز تاب مي گلبرگ حسنت شعله رنگ افتد
    مصور گر کشد نقش تو آتش در فرنگ افتد
  • بدل پائي زن و بگذر که با اين سر گر اينها
    تامل گر کني در خانه آئينه سنگ افتد