167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • گل بهار و خزان ظهور يکرنگ است
    تو هم ببال که جز باد در حباب تو نيست
  • گرم رفتاريکه سر در راه آن يکتا گذاشت
    گام اول چون شرر خود را بجاي پا گذاشت
  • در تماشاي تو چون آئينه از جنس شعور
    آنچه با ما بود حيرت بود و چشمي واگذاشت
  • گر همه در سنگ بود آتش جدائي ديد و سوخت
    وقت آنکس خوش که از مرکز جدا گرديد و سوخت
  • از تب و تاب سپند اين بساط آگه نيم
    اينقدر دانم که در ياد کسي ناليدو سوخت
  • گل در چمن رسيد و قدم بر هوا گذاشت
    جاي دگر نيافت که بر رنگ پا گذاشت
  • همه جا جمال تو جلوه گر همه سو مثال تو در نظر
    بتاملي مژه باز کن که نسازد آينه غافلت
  • آتشي در جيب دل دزديده ام کز سوز آن
    مو بر اعضايم چو گلخن دود چشم روزن است
  • ما و من گم گشت هر گه خواب شد همبسترت
    بيضه عنقاست سر در زير بالين پرت
  • شور ما چون رشته ساز از زبان نيستي است
    نغمه ها مينالد اما هيچکس در خانه نيست
  • سعي پروازت چو بوي گل گر از خود رفتن است
    تا شکست رنگ باشد شهپري در کار نيست
  • عالم عجز است اينجا جاه کو شوکت کدام
    تا تواني ناله کن کر و فري در کار نيست
  • زهد و تقوي هم خوشست اما تکلف بر طرف
    درد دل را بنده ام دردسري در کار نيست
  • موج هر جا در جمعيت گوهر زده است
    تب حرص است که از ضعف به بستر زده است
  • تا فنا هستي ما راز طپش نيست گزير
    چه توان کرد نفس حلقه برين در زده است
  • ميروم از خويش و حسرت گرم اشک افشاندن است
    در رهت ما را چو مژگان گريه گرد دامن است
  • دل چه امکانست بيرون آيد از دام امل
    مهره (بيدل) در حقيقت مار را جزو تن است
  • هر چه را از دور مي بيني سياهي ميکند
    سعي بينش گر قريب افتد کلف در ماه نيست
  • هم تو در هر امر بهر خويش تائيد حقي
    هر کجا باشي کسي غير از خودت همراه نيست
  • خون ما را دستگاه يک رگ گل هم کجاست
    تيغ قاتل رنگ وهمي در نظر آورده است
  • گر زخود رستي نه صيد است و نه دام
    چون شرر از سنگ بر در زد هواست
  • نسخه آرام دل در عرض آهي ابتر است
    غنچه ها را خامشي شيرازه بال و پر است
  • روشن است از بند بندم وحشت احوال دل
    هر گره در کوچه ني ناله ئي را نقش پاست
  • نه دير مانع و ني کعبه حايل افتاد است
    ره خيال تو در عالم دل افتاد است
  • در عبادتگاه ما کانجا هوس را بار نيست
    نقش خويش از لوح هستي گر توان شستن وضوست