167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • شام اگر گل کرد (بيدل) پرده دار عيب ماست
    صبح اگر خنديد در تجديد کار رحمت است
  • عمرها در ياد آن گيسو بخود پيچيده ايم
    گر همه از پيکر ما سايه بالد مشک بوست
  • شوق در کار است وضع اين و آن منظور نيست
    با نگه هر برگ اين گلشن برنگي آشناست
  • در غبار دل تسلي گونه ئي داريم و بس
    موج را گرد شکست آئينه دار ساحل است
  • از سر هستي بذوق گريه نتوانم گذشت
    تا نمي در چشم دارم خاک اين صحرا گل است
  • (بيدل) من جنون کيش در حسرت دل جمع
    از هر که چاره جستم گفت اين مرض دماغيست
  • (بيدل) سر اين رشته به تحقيق نه پيوست
    در سبحه و زنار جهاني دل و دين داشت
  • دل را غم وداع تو در خون نشانده بود
    حال خوشي نداشت که گويم چه حال داشت
  • در کمينگاه حسد هر چند سر خارد کسي
    طعن مجهولان چو خارش بر سر کل ريخته است
  • در کشاد کار دعوي پيش بر دم سعي لاف
    کس نپرسيد اي کليد وهم کو دندانه ات
  • اي هستي از قصر غنا افگنده در ويرانه ات
    گل کرده از هرموي تو ادبار چيني خانه ات
  • ميتاز چندين پيش و پس تا آنکه گردي بي نفس
    چون اره بايد ريختن در کشمکش دندانه ات
  • اي خلوت آراي عدم تا کي بفهم خود ستم
    افگنده شغل عيش و غم بيرون در افسانه ات
  • سرمه در کار زبان کردي ز مژگان شرم دار
    چند روزي شد که من پر بيصدا مي بينمت
  • ذره ئي در دشت امکان از هوس آزاد نيست
    صبح و شام اينجا غبار کاروان مطلب است
  • باز وحشي جلوه ئي در ديده جولان کرد و رفت
    از غبارم دست برهم سوده سامان کرد و رفت
  • ره نورد عجز را سعي قدم در کار نيست
    شمع را سير گريبان نيز از خود رفتن است
  • (بيدل) از بس در شکنج لاغري فرسوده ايم
    ناله و داغ دل خون گشته طوق و گردن است
  • جبهه ام فرش سجود اهل تسليم است و بس
    قامتي در هر کجا خم گشت محراب من است
  • عمر رفت و ما همان در سعي پردازد ليم
    آخر اين آئينه را با زنگ ميبايد گذشت
  • بي تو در کنج عدم هم خاک بر سر کرده ايم
    دست گرد ما زد اما ني جدا افتاده است
  • با شکست رگ (بيدل) کرده ام جولان عجز
    رفتن از خويشم قدم در هيچ جا ننهاده است
  • خاک برسر کرد خلقي را غرور بام و در
    نقش پا بايست طاق اين بناي پست بست
  • دل عبث در بند تمکين خون طاقت مي خورد
    اي خوشان مينا که ياد استقامت سنگ اوست
  • عضو عضوم را خيالش مرغ دست آموز است
    گر کند پرواز رنگم چون حنا در چنگ اوست