167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • در محفل ما و منم محو صفير هر صدا
    نم خورده ساز وحشتم زين نغمه هاي تر صدا
  • در کاروان وهم وظن ني غربت است و ني وطن
    خلقي زگرد ما و من بستست محمل بر صدا
  • آخر درين بزم تعب افسانه ماند و رفت شب
    از بس بخشکي زد طرب مي گشت در ساغر صدا
  • آسان نبود اي بيخبر از شوق دل بردن اثر
    در خود شکستم آنقدر کاين صفحه زد مسطر صدا
  • (بيدل) بخود نازنده ام صبح قيامت خنده ام
    کز شور نظم افگنده ام در گوشهاي کر صدا
  • فلک در گردش پرکار گم کرده است آرامش
    جهان تا سر برون آورد غير از پا نشد پيدا
  • دو روزي فرصت آموزد درود مصطفي ما را
    که پيش از مرگ در دنيا بيامرزد خدا ما را
  • نفس واري اگر در دل خزد اميد آسودن
    که زير آسمان پيدا نشد جا هيچ جا ما را
  • بعرياني کسي آگه نبود از حال ما (بيدل)
    چه رسوائي که آمد پيش در زير قبا ما را
  • حريصان را نباشد محنت از حمالي دنيا
    گراني کم رسد از بار در هم دوش ماهي را
  • مي ئي در چشم دارم الوداع اي رنج مخموري
    که امشب موج اشکي برده ام تا دامن مينا
  • زنفي ما و من اثبات حق در گوش مي آيد
    نواي طرفه ئي دارد شکست رنگ باطلها
  • کنار عافيت گم بود در بحر طلب (بيدل)
    شکست از موج ما گل کرد بيرون ريخت ساحلها
  • زبس جوش اثر زد از تب شوق تو ياربها
    فلک در شعله خفت از شوخي تبخال کوکبها
  • بچندين حسرت از وضع خموش دل نيم ايمن
    که اين يکقطره خون در خود فرو برده است طوفانها
  • مبادا از سرم کم سايه سوداي گيسويت
    چو مو نشو و نمائي ديده ام در پرده شبها
  • نقش پا گل کرده ايم اما درين عبرت سرا
    هر که در فکر عدم افتد گريبانيم ما
  • تا کنم تمهيد آغوشي دل از جا رفته است
    در کشودن شهپر پرواز بود اين خانه را
  • زندگي در بند و قيد رسم و عادت مردن است
    دست دست تست بشکن اين طلسم ننگ را
  • چو هوا زهستي مبهمي بتأملي زده ام خمي
    گره حقيقت شبنمي بشکاف و در دل من درا
  • ناله در پرواز دارد کوشش ما چون سپند
    کز گداز بال و پروا مي شود منقار ما
  • سخن شد داغ دل چون شمع از آتش بيانيها
    معاني مرد در دوران ما از سکته خوانيها
  • (بيدل) از اقبال عجز در همه جا چيده است
    آبله و نقش پا افسر و اورنگ ما
  • غم مستقبل و ماضيست کانرا حال مي نامي
    نقابي در ميانست از غبار پيش و پس اينجا
  • شدي پيرو همان در بند غفلت ميکني جانرا
    به پشت خم کشي تا کي چو گردون بار امکانرا