167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • شاد باش اي کف تو مايه صد ابر مطير
    دير زي اي در تو جلوه گه چرخ برين
  • من بنده مدتي است که در پيش خاص و عام
    رطب اللسانم از تو آيين و سان تو
  • چو صد هزار خلايق ز بهر آمدنت
    همه دو گوش به در بر، همه دو چشم به راه
  • تا وقت سحرگه من و او در شب دوشين
    بي مشغله و بي غلبه يک دل و يکتاه
  • چون کرد طمع در ملکي ملکت و تختش
    همديد ز بند آهن وهم ديد ز تن چاه
  • يکي موافق راي تو باد در بد و نيک
    دگر مسخر حکم تو باد بي گه و گاه
  • بسيط اين به مراد تو باد در بد و نيک
    محيط آن به رضاي تو باد بي گه و گاه
  • او برون برد به در مفرش و آورد ستور
    محملي بست مرا کرد چو شاهي بر گاه
  • درشدم جان به طرب رقص کنان در پي بخت
    گويي اندر سر من هوش نوايي زد و راه
  • مدت همنام تو از سعي تيغ و کلک تو
    در ثبات عمر تو بي روز محشر يافته
  • همچو ابناء هنر از بهر حاجت سال و ماه
    چرخ را دربان تو چون حله بر در يافته
  • ناظران علوي و سفلي ز بذل عام تو
    بحر و کان را در فراق گوهر و زر يافته
  • خسروا من بنده در اثناء اين خدمت که هست
    گوش و هوش از گوهرش سرمايه کان يافته
  • ز بيم تيغ تو جز بخت دشمن تو کسي
    در آن ديار شبي تا به روز نغنوده
  • آنکه او در همه دل عشق تو دارد همه وقت
    آنکه او با همه کس شکر تو گويد همه جاي
  • تا نياسود شب و روز جهان از حرکت
    روز و شب در طرب و کام و هوا مي آساي
  • دان که از کناس ناکس در ممالک چاره نيست
    حاش لله تا نداري اين سخن را سرسري
  • در ازاء آن اگر از تو نباشد ياريي
    آن نه نان خوردن بود داني چه باشد مدبري
  • عقل را در هر چه باشي پيشواي خويش ساز
    زانکه پيدا او کند بدبختي از نيک اختري
  • تا به معني هاي بکرش ننگري زيرا که نيست
    حيض را در مبدا فطرت گزير از دختري
  • اينکه پرسد هر زمان آن کون خر اين ريش گاو
    کانوري به يا فتوحي در سخن يا سنجري
  • اي به جايي در سخنداني که نظمت واسطه است
    هرکجا شد منتظم عقدي ز چه از ساحري
  • تا نپنداري که باعث بخل بود او را بدان
    در کسي چون ظن بري چيزي کزان باشد بري
  • در اوصاف تو عاجز گشته ام يارب کجا يابم
    کسي کاندر بيابان اين دهد طبع مرا ياري
  • ز لطف آن کرده اي با جان غمناکم که در شبها
    کند با کشتهاي تشنه بارانهاي آذاري