167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • گر فطيري در تنوري بستم آن دوران گذشت
    چرخ از آن سهوم برون آورد چون موي از خمير
  • به صد لطيفه به بالين من فراز آمد
    مرا چو در کف خواب و خمار ديد اسير
  • قياس باشد از آن راست تر در اين معني
    دليل باشد از اين خوبتر بر آن تاثير
  • به شرح حال در اين حال هيچ حاجت نيست
    زبان حال به از من همي کند تقرير
  • پايه قدر تو جاييست که از حضرت او
    چرخ را عقل برون کرد ز در دست انداز
  • در جهان گرچه مجازست شب و روزت باد
    همچو تقدير بحق بر همه کس حکم و جواز
  • در بني آدم چونان که صوابست خطاست
    کو ز خاک است و همه خاک نشيبست و فراز
  • در همه ملک تو انگشت به کاهي نبرم
    تا نيابم ز رضاي تو به صد گونه جواز
  • دهر و دوران در نهاد خويش از آن عالي ترند
    کز سر تهمت منجمشان بپيمايد به طاس
  • در لباس سايه و نور زمان عقلش بديد
    گفت با خود اي عجب نعم البدن بئس اللباس
  • ختم شد بر تو سخا چونان که بر من شد سخن
    اين سخن در روي گردون هم بگويم بي هراس
  • دور نبود کاين زمان بر وفق اين دعوي که رفت
    در دماغش خود شهادت را همي گردد عطاس
  • از چه خيزد در سخن حشو از خطا بيني طبع
    وز چه خيزد پرزه بر ديبا ز ناجنسي لاس
  • آسمان از مجلست بفکندش از روي حسد
    تا ز ناکامي نفس در حلق او شد چون خسک
  • جان خصم از تير سيمرغ افکنت بر شاخ عمر
    باد لرزان در برش چون جان گنجشک از پفک
  • شد آنکه دشمن تو داشت گربه در انبان
    کنون گهست که با سگ درون شود به جوال
  • جهد آن کن که در اين حادثه و درد گران
    دور باشي ز تهور که ندارند به فال
  • که دال نيز چو ذال است در کتابت ليک
    به ششصد و نود و شش کمست دال از ذال
  • اي کرده درد عشق تو اشکم به خون بدل
    وي يازدم سرشته به مهر تو در ازل
  • سبزه چون دست به هم درزند اندر صحرا
    لاله را پاي به گل در شود اندر منهل
  • ميل اطفال نبات از جهت قوت و قوت
    کرده يک روي بر اعلي و دگر در اسفل
  • هرچه در مدح تو گويم همه داني که رواست
    چيست کان بر تو روا نيست مگر عزوجل
  • سايه اي نه که شود از رخ خورشيد خجل
    سايه اي نه که بود بر در خورشيد ذليل
  • نه سر امر تو در پيش ز شرم تغيير
    نه رخ راي تو بي رنگ ز ننگ تبديل
  • خصم اگر در پي ديوار حسد لافي زد
    زان سعايت چه ترا، کم مکن از سعي جميل