167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • چو اخگر اخگر هر اختر از فلک رخشان
    وزان هر اختر در جان من دو صد اخگر
  • اگر تو بحر سخا خوانيش همي چه عجب
    که لفظ او همه در زايد و کفش گوهر
  • وجود جود و سخا بي کف تو ممکن نيست
    نه ممکن است عرض در وجود بي جوهر
  • هميشه تا که بود باد و خاک و آتش و آب
    قوام عالم کون و فساد را در خور
  • خطبه نکنند به هر خطه به نام غز ازآنک
    در خراسان نه خطيب است کنون نه منبر
  • رحم کن رحم بر آن قوم که نبود شب و روز
    در مصيبتشان جز نوحه گري کار دگر
  • تا کشد راي چو تير تو در آن قوم کمان
    خويشتن پيش چنين حادثه اي کرد سپر
  • بر عادتي که باشد گفتم که کيست اين
    گفت آنکه نيست در غم و شاديت ازو گذر
  • من اين همي ندانم دانم که چون تو نيست
    در زير چرخ و کس نرسيدست بر زبر
  • چو اين بگفت به بر در گرفتمش گفتم
    که جان جان و قرار دلي و نور بصر
  • به جرم خاک و فلک در نگاه بايد کرد
    که اين کجاست ز آرام و آن کجا ز سفر
  • ايا به جاه و شرف با ستاره سوده عنان
    و يا به جود و سخا گشته در زمانه سمر
  • ز شوق خدمت تو عمرها گذشت که من
    چو شکرم در آب و چو عود بر آذر
  • به خيره عزل چه جويم که مي رسد شب و روز
    به دست حادثه منشور در دم منشور
  • کرده هرچ آن در نفاذ امر گنجد جز ستم
    يافته هرچ آن بامکان اندر آيد جز نظير
  • چون نکردي التفاتي در سفر شد سال و ماه
    تا به دارالملک وحدت بو کزو سازي سفير
  • گفتم اين چه؟ گفت دي در پيش صاحب کرده اند
    ساکنان عالم کون و فساد از وي نفير
  • صاحبا من بنده را آن دست باشد در سخن
    اي به تو دست وزارت چون سپهر از مه منير
  • گرچه در شکر تو چون سوفار تيرم بي زبان
    دارم از انعام تو کاري بناميزد چو تير
  • که بود جز تو که در ملک شاه و ملک خداي
    هرآنچه جست ز اقبال يافت جز که نظير
  • اي به نسبت با تو هرچه اندر ضمير آمد حقير
    پايه تست آنکه نايد از بلندي در ضمير
  • با دل و دست تو هم در عرض اول گشته اند
    آب از فوج سراب و بحر از خيل غدير
  • نام امکان از چه معني در جهان واقع شود
    کان نيابي گر بخواهي جز يکي يعني نظير
  • احتياج او که هرگز جز به درگاهت مباد
    در اضافت هست با انعام تو چون طفل و شير
  • ده زبان چون سوسن و ده دل چو سيرم کس نديد
    آخرم تا کي دهي بي جرم در لوزينه سير