167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • جمره است مگر خصم تو زيرا که نپايد
    در هيچ عمل منصب او بيش سه دم را
  • آن ديد جهان از کرم هر دو که هرگز
    در حصر نيايد نه يقين را نه گمان را
  • همچون ثمر بيد کند نام و نشان گم
    در سايه او روز کنون نام و نشان را
  • در بيشه گوزن از پي داغ تو کند پاک
    هم سال نخست از نقط بيهده ران را
  • عدل تو چنان کرد که از گرگ امين تر
    در حفظ رمه يار دگر نيست شبان را
  • هر لحظه شود رمح تو در دست تو سلکي
    از بس که بچيند چه شجاع و چه جبان را
  • ملت و ملک از تو در لباس نظامند
    بي تو نه آنرا نظام باد و نه اين را
  • جدا نبود زماني زبان من ز ثنات
    چه باخواص و عوام و چه در خلا و ملا
  • بي عزم و بي لقاي تو در سرعت و ضياء
    ننهاده گام و نا زده بر ماه و آفتاب
  • دست عدلت خاک رابيرون کند از دست باد
    پاي قهرت بسپرد مر باد را در زير آب
  • رد و منعت حکم گردون راحنا بر کف نهد
    در هر آن عزمي که تو نوک قلم کردي خضاب
  • شد قوي دل دولت و دين از وفاق هر دو آن
    قوت دل زايد آري در طبيعت از جلاب
  • اينکه مي بينم به بيداريست يارب يا به خواب
    خويشتن را در چنين نعمت پس از چندين عذاب
  • بود اشکم چون شراب لعل در زرين قدح
    ناله چون زير رباب و دل بر آتش چون کباب
  • تا طلوع آفتاب طلعت تو کي بود
    يک جهان جان بود و دل همچون قصب در ماهتاب
  • در زواياي فلک با وسعت او هر شبي
    ذره يي را گنج ني از بس دعاي مستجاب
  • ما چو برگ بيد و قومي از بزرگان در سکوت
    دايم اندر عشرتي از خردبرگي چون سداب
  • انوري آخر نمي داني چه مي گويي خموش
    گاو پاي اندر ميان دارد مران خر در خلاب
  • بالله ام گر در سر دندان شود با لاف رعد
    في المثل کر بارد آب زندگاني از سحاب
  • جلوه احسان خود در عمر کردستي تو نه
    گر همه صد بدره زر بوديت و صد رزمه ثياب
  • از فلک در بندگي تو سپر هم نفکنم
    گر به خون من کند تيغ حوادث را خضاب
  • نيست در علمم که جز تو کس خداوندم بود
    هست بر علمم گوا من عنده ام الکتاب
  • جستم ز جاي خواب و نشستم به خانه در
    يک سينه پر ز آتش و يک ديده پر ز آب
  • هرچه در گيتي برو نام عطا افتد کفش
    جمله را گفتست خذ جام و قلم را گفته هات
  • خون دل يابد ز باس تو چو گردون بشکند
    در عظام دشمن ملک ار همه باشد رفات