167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • گه مشک مي فشاند بر مه ز گرد موکب
    گه ماه مي نگارد در ره ز نعل مرکب
  • هر شکن در زلف تو از مشک دالي ديگرست
    هر نظر از چشم تو سحر حلالي ديگرست
  • نايد اندر وصف کس آن چشم و زلف از بهر آنک
    در خيال هرکس از هريک خيالي ديگرست
  • من به حالي ديگرم از عشق او هر لحظه اي
    زانکه او در حسن هر ساعت به حالي ديگرست
  • تا ماه رويم از من رخ در حجيب دارد
    نه ديده خواب يابد نه دل شکيب دارد
  • جان را چه قيمت آرد گر در غمش نسوزد
    دل را محل چه باشد گر درد او ندارد
  • مرا گويد بيازارم اگر جان در غمم ندهي
    چگويي جان بدان ارزد که او از من بيازارد
  • نتابم روي از او هرگز اگرچه در غم رويش
    مرا چرخ کهن هردم بلايي نو به روي آرد
  • تا در اين دوري ز داروي و ز درمان چاره چيست
    صبر کن چندان که اين دوران دونان بگذرد
  • چه مي کني به چه مشغولي و چه مي طلبي
    چه گفتمت چه شنيدي چه در گمان آمد
  • مزن مزن پس از اين در دل آتشم که ز تو
    بيا بيا که بدين خسته دل غمان آمد
  • عقل بر سخت لبت را به سخن گفت اين است
    زانکه در مهد همي طفل سخن سنج کند
  • دامن چون تو پري دست گهر گيرد و بس
    واي آنکس که طمع در تو به نيرنج کند
  • چون در رکاب عهد و وفا مي رود دلم
    بيهوده است جور و جفا چند زين کند
  • گويد که دامن از تو و عهد تو درکشم
    تا عشق من سزاي تو در آستين کند
  • آن روزگار کو که مرا يار يار بود
    من بر کنار از غم و او در کنار بود
  • با داغ تو تن در ستم چرخ توان داد
    با ياد تو اندر دهن مار توان بود
  • آنجا که مراد تو به جان کرد اشارت
    با خصم تو در کشتن خود يار توان بود
  • آنچه بر من در غم آن نامسلمان مي رود
    بالله ار با مؤمن اندر کافرستان مي رود
  • با آنکه کس به شادي من نيست در غمت
    زين يک متاعم اين همه درخور نمي شود
  • تدبير چه که هرکه ز گيتي به کاري آمد
    در کار او فروشد و هم کار مي نمايد
  • گفت اي کسي که در همه عمر از جفاء چرخ
    با من شبي به روز نياورده اي به کام
  • در گوشه اي که کس نبد آگه ز حال ما
    زان عشرت به غايت و زان مستي تمام
  • يک روز دامن تو بگيرم که چند شب
    در تو به اشک خويش به دامن گرفته ام
  • کم کن ز سر تکبر و بنشين که انوري
    در عشق چون ميان و لبت گشت کم ز کم