167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • چو در خيزم به کوي تو ز پيشم زود بگريزي
    چو بگريزم ز پيش تو مرا هم باز پيش آيي
  • از آن خويشي کند با تو دل بيخود که در پرده
    ترا رخهاست کان رخها بغير خويش ننمايي
  • به اشک چشم بر گريند مردم در بلا، ليکن
    نه هراشکي چو جيحوني، نه هر چشمي چو دريايي
  • هلاک من نخواهد بود جز در عشق و مي دانم
    کزين معني خبر کرده مرا يک روز دانايي
  • گر چه در کوي وفا جا نگرفتي و سرايي
    ما نبرديم ز کوي طلبت رخت به جايي
  • از باده وصل تو روا نيست که دارد
    هر کس قدحي در کف و ما کشته بويي
  • مجموع تو در خانه و مرد و زن شهري
    هر يک ز فراق تو پراگنده به سويي
  • منت در راه مي افتم چو خاک ره ز مسکيني
    تو با افتاده اي چو من، ز جباري چه ميگويي؟
  • شد جهان در چشم من چون چاه تاريک از فزع
    چشم آن دارم که بر بالاي چاه آري مرا
  • هر زمان از شرم تقصيري که کردم در عمل
    همچو کشتي ز آب چشم اندر شناه آري مرا
  • خاطرم تيره است و تدبيرم کژ و کارم تباه
    با چنين سرمايه کي در پيشگاه آري مرا؟
  • برداشت اين نقاب و مرا ديده باز کرد
    و آنگاه خود ز ديده من رفت در نقاب
  • زين آفرينش آنچه تو خواهي، ز جزو و کل
    در نفس خود بجوي، که جامي جهان نماست
  • اين جام را جلي ده و خود را درو ببين
    سري عظيم گفتم، اگر خواجه در سراست
  • زين چيزها که داري و دل بسته اي درو
    درياب: تا چه چيز ترا روي در بقاست؟
  • از ظلمت و ز نور درين تنگناي غم
    بس پرده و حجاب که در پيش چشم ماست
  • اي تن، تويي و اين صدف در «لو کشف »؟
    اي دل تويي، و اين گهر کان «هل اتا» ست؟
  • شمشير تا ز بد گهري در تو دست برد
    نامش هميشه هندو و سر تيزو بي وفاست
  • تا ميل قبه تو در آمد به چشم من
    تاريکي از دو چشم جهان بين من جداست
  • چشم ارز خون دل شودم تيره، باک نيست
    در جيب و کيسه خاک تو دارم، که توتياست
  • گر تن سفر گزيد ز پيشت، مگير عيب
    دل را نگاه دار، که در خدمتت به پاست
  • چو خواجه را اجل از ملک پنبه خواهد کرد
    چه اعتبار به پشمي که در کلاهش هست؟
  • اين چار عنصر و سه مواليد و شش جهت
    اين پنج زورق و دو در و يک سوار چيست؟
  • در مال دل مبند و ز دانش سخن مگوي
    کانجا سخن به دانش و حرمت به مال نيست
  • چه روي بر سرخاکي به تکبر؟ که و را
    چون تو در هر قدمي چند هزاري باشد