167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • ز حال اوحدي ار پرسدت که چيست؟ بگويي
    که: در غمت نفسي مي زند چنان که تو داني
  • از تو آن روز که اميد وفايي دارم
    تو در آن روز بکوشي و جفا بيش کني
  • خلق بي زخم چو قربان غمت مي گردند
    آن همه تير چه محتاج که در کيش کني؟
  • اين سخت گفتنت همه با من ز بهر چيست؟
    چون من در آتشم تو چرا جوش ميکني؟
  • ده شيشه زهر در رگ و پي ميکند مرا
    هر جام مي که با دگري نوش ميکني
  • تبم دادي،نميپرسي که: اي بيمار من چوني؟
    دلت چونست در عشق و تو با تيمار من چوني؟
  • بکار ديگران نيکو ميان بستي، شنيدم من
    ببينم تا: چو کار افتد مرا در کار من چوني؟
  • ترا بر اوحدي چون دل نسوزد چاره آن دانم
    که در هجر تو ميسوزد به تنهايي و مسکيني
  • تو اگر در آب روزي نظري کني بر آن رخ
    هوست کجا گذارد که : کسي دگر ببيني؟
  • سر و دل خواستي از من، اشارت کن، که در ساعت
    سرم بر آستان خويش و دل بر آستين بيني
  • مرا سر گشته و حيران و ناکس گفته اي، آري
    تو صاحب دولتي، در حال مسکينان چنين بيني
  • بهشتي طلعتا، آن چشمه کوثر لبت باشد
    که در وي لذت شير و شراب و انگبين بيني
  • چون سنگ و روست آنکه نشد گرم دل به عشق
    در عهد آن نگار مکن ياد سنگ و روي
  • اي باد، بوي زلف چو چوگان او بيار
    تا سر به مژده در کف پايت نهم چو گوي
  • خواهشي کردم و القصه عنان در پيچيد
    به وثاق آمد و پر مشک شد از وي مشکوي
  • تو در شهري و ما محروم از آن روي
    زهي شهر! و زهي رسم! و زهي خوي!
  • چو اوحدي ز جهان دست حرص کن کوته
    که وقت شد که در آن منزل دراز شوي
  • با چنان بالا و ديدار بهشتي کان تست
    از چه ما را کرده اي در دوزخ اي حوري، بگوي
  • جان و دلي زين جهان دارم اگر زانکه تو
    در پي ايني ببر، بر سر آني بگوي
  • هر دمي قصه ما را چه ز سر ميگيري؟
    جان چو در پاي تو کرديم ز سر هيچ مگوي
  • ني ني، که ازين هر دو جهان جز به رخ او
    گر باز شود چشم تو در عين گناهي
  • يکرنگ شو، اي اوحدي و يکدل و يکتا
    در کش قلم و خط به سپيدي و سياهي
  • ميدان که: سر ما و نشان قدم تست
    در کوي تو هر جا که سري بيني و پايي
  • يک روز به زلف تو در آويزم و رفتم
    شک نيست که باشد سر اين رشته به جايي
  • همي جويم ترا، ليکن چو مي يابم نه در دستي
    همي بينم ترا، ليکن چو ميجويم نه پيدايي