167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • حريف سيم کش بايد، که در سيمين بران پيچد
    که وصل يار سيمين بر نيابي جز به زر بازي
  • نخواهي مرد آن بودن که: گردي گرد عشق او
    مگر چون اوحدي وقتي که هر چه هست در بازي
  • عجب مدار که پيشت چراغ را بنشانم
    که شمع نيز در آن شب نشسته به، که تو خيزي
  • به درويشي و مسکيني چو دستت مي دهد چيزي
    چرا در پاي درويشان و مسکينان نمي پاشي!
  • بسان اوحدي اين جا بنه در نيستي گردن
    که کاري بر نمي آيد ز خود بيني و بواشي
  • خود کجا روا باشد اين؟ که ما بدين گونه
    از تو دور وآنگهي تو هم در ديار ما باشي
  • ز راه دوستي گفتم: دلم را چاره بر باشي
    چه دانستم که در کارم ز صد دشمن بتر باشي؟
  • دل سخت تو کي بخشد بر آب چشم بيدارم؟
    چو آنساعت که من گريم تو در خواب سحر باشي
  • گر به رنج غم او کوفته گردي صد بار
    بوي آن نيست که در صحن سرايش باشي
  • زين پس آن چشم ندارم که مرا خواب آيد
    مگر آن شب که در آغوش و کنارم باشي
  • چو تن در محنتي افتد، تنم را باز جويي دل
    چو جانم زحمتي يابد، تو جان جان من باشي
  • تا کي نهان بماند در زير پنبه آتش؟
    هم بر زنيم ناگه اين شيشه را به سنگي
  • بآب ديده مي گريم ز دستان تو هر ساعت
    که آتش ميزيني در جان و مي گويي: چه مينالي؟
  • جهان پر شرح تست و نام اوحدي، ليکن
    عجب دارم که نام او رود در مجلس عالي!
  • اي در سخن نامت علم، شعري چنين آرا ز قلم
    اللم يلي يللم يلم يللي يلي يللي بلي
  • زهي! ناديده از خوبان کسي مثل تو در خيلي
    اگر روي ترا ديدي چو من مجنون شدي ليلي
  • اگر چشمم چنين گريد ميان خاک کوي تو
    ز اشک او همي ترسم که در شهر اوفتد سيلي
  • گرفتم ز اوحدي يکروز جرمي در وجود آمد
    ز احسان تو آن زيبد که بر جورش کشي ذيلي
  • تا تو روزي رخ نمايي، يا شبي از در درآيي
    من بدين اميد و سودا مي برم صبحي به شامي
  • دلت چون بت پرست آمد به شهر ما گذر، کان جا
    چليپاييست در هر توي و ناقوسي بهر بامي
  • چو گفتم: چون توان رفتن درون پرده وصلش؟
    بگفت: آن دم که در رفتن ز خود بيرون نهي گامي
  • به سوداي رخ آن بت نخفتم دوش و در خوابم
    خيالش گفت: عاشق بين که خوابش هست و ارامي
  • يک روز نمي آيي، تا در غم خود بيني
    صد خانه چون دوزخ، صد ديده چون خاني
  • در وصف تو ديواني از شعر چو پر کرد او
    پر بر تو کند دعوي از شرعي و ديواني
  • باغبانا، ادب آنست که چون در چمن آيد
    سرو را برکني از بيخ و به جايش بنشاني