167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • صد بار بر زانو نهم سر بي رخش هر ساعتي
    ناديده خود را در جهان يک بار همزانوي او
  • در وصل او مشکل رسم، تا زان من داني مرا
    چون از من من بگذرم، آنجا بماند اوي او
  • هر سر مويت، اي پسر، دست گرفته خاطري
    در عجبم که: چون بود از همه باز رست تو؟
  • با همه زيرکي، نگر: صيد تو گشت اوحدي
    ور تو تويي، در اوفتد پنجه ازو به شست تو
  • گر سوي من چنين نگرد چشم مست تو
    سر در جهان نهم به غريبي ز دست تو
  • چون اوحدي ار راهم باشد به در شاهم
    يا دولت او خواهم يا داد ز دست تو
  • دوش گفتي: به دلت در زنم آتش روزي
    چه دل؟ اي خرمن دلها شده بر باد از تو
  • هر آن کس را که ميداني شماري برگرفت از خود
    ولي زينها کسي خود در شماري نيست غير از تو
  • اگر غيري نظر بازي کند با صورت ديگر
    مرا منظور در آفاق، باري، نيست غير از تو
  • چو غم دادي به غم خواران، نيابد کرد تقصيري
    که در غم، عاشقان را غم گساري نيست غير از تو
  • به صيد ما نکند کس هوا و رغبت ازين پس
    که داغ دست تو داريم و خانه در حرم تو
  • بر بام رو تا خلق را در تيره شب روشن شود
    ماهي ز طاق آسمان،ماهي ز طرف بام تو
  • ديشب سلامي کرده اي، چون قدر آن نشناختم
    امروز خود را مي کشم در حسرت دشنام تو
  • از سيم خالي مي کني وز مشک خالي مي زني
    اين دامها چند افگني؟ اي اوحدي در دام تو
  • اکنون که به شيدايي چون اوحدي از غفلت
    در دام تو افتادم، جان من و جان تو
  • تو و من در ميان ما کجا گنجد؟ که اينساعت
    تو گرديدي و گرديدم، تو آن من، من آن تو
  • گمان بردي که برگشتم به جور از آستانت من؟
    بلي در حق مسکينان خود اين باشد گمان تو
  • از آن حشمت که مي بينم نخواهد هيچ کم گشتن
    فقيري گر بياسايد زماني در زمان تو
  • چو دست خود نخواهي کردن اندر گردنم روزي
    شبي بگذار تا باشد دو دستم در ميان تو
  • مرا گفتي: ميان در بند اگر خواهي کنار من
    ميان بستم، که دربندم به دست خود ميان تو
  • بهر جانب ز شوقت چون سگ گم گشته مي گردم
    به بوي آنکه در يابم غبار کاروان تو
  • به دستان اوحدي را کرد چشمت پير مي بينم
    سرش را من، که خواهد رفت در پاي جوان تو
  • چون ز خود نشد خالي هيچ نفس خودبينت
    از خدا سفر کردن، در خدا چه داني تو؟
  • شب چو خفته مي باشي تا به روز در خلوت
    گر هدر شودخوني، يا هبا چه داني تو؟
  • اي که مرد معني را زير خرقه مي جويي
    آن کلاه داران را در قبا چه داني تو؟