167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • همچو ماهي صيد آن ماهم، که روزي بيست بار
    زلف چون دامش در اندازد همي شستي به من
  • مرا چون ماه در عقرب خوش آمد روي و زلف او
    از آن نيکي نميبينم، که بد بود اختيار من
  • سرم را اتصالي هست کلي با خيال او
    از آن سر در نمي آرد به دوش بردبار من
  • تو اصطرلاب اين دل را بگردان در شعاع رخ
    ببين تا ارتفاع مهر چندست از شمار من؟
  • از آن خاک اوحدي را گر نهي بر جبهه اکليلي
    به شعري ميبرد شعر چو در شاهوار من
  • گر خبر از درد من نيست ترا، در نگر
    تا بتو گويد درست روي چو دينار من
  • زلف تو در راه دل دام بلا چون نهاد
    روي چو گل را بگو تا: ننهد خار من
  • برخاستي تا: خون من در پاي خود ريزي دگر
    اي آرزوي دل، دمي بنشين و بنشان آز من
  • پروانه وارم سوختي، اي شمع وز رخسار تو
    نه پرتوي بر حال دل، نه بوسه اي در گاز من
  • از بس که نالد اوحدي در حسرت ديدار تو
    پر شد جهان ز آوازه عشق بلند آواز من
  • با تو نشست دشمنم روي به روي و من چنين
    دور نشسته در شما مي نگرم، دريغ من!
  • از در خود برانيم هر دم و من به حکم تو
    ميروم و نمي روي از نظرم، دريغ من!
  • دل به تو شاد وآنگهي چشم تو در کمين جان
    من ز فريب چشم تو بي خبرم، دريغ من!
  • نيست دريغ کاوحدي برد خطر ز دست تو
    من که ز دست خويشتن در خطرم، دريغ من!
  • به گوشت همي رسد که: من مي کنم زيان
    ولي در تو کي رسد زيان از زيان من؟
  • مرا در دل آتشيست نهفته ز هجر تو
    که بر مي کند کنون زبان از زبان من
  • اي ز سوداي تو در هر گوشه اي آواره من
    چاره کارم نه نيکو مي کني، بيچاره من!
  • روز مرگم بر سر تابوت خواهد شعله زد
    آتش عشقت که در دل دارم از گهواره من
  • در زبان خاص و عام افتاد رازم چون سخن
    اي مسلمانان، زبون افتاده ام يک باره من
  • پشتم چو چنبر از غم و نيکوست ماجري
    دل بسته ام در آن رسن مشک ساي من
  • اوحدي، از بهر خدا، دور مرو پيش خدا
    در خود و او کن نظري، نقطه و پرگار ببين
  • در دستگاه چرخ اگر اندوه و محنت کم شود
    از پيش ما گو: خرج کن چندان که بايد بعد ازين
  • بس فتنه زاييد آسمان، در دور چشم مست او
    از روزگار بي وفا تا خود چه زايد بعد ازين
  • گو: آزمايش را ببر گردي ز خاک اوحدي
    گر در جهان آشفته اي عشق آزمايد بعد ازين
  • ز عالم همي جستم نشان دل آرايش
    چو عالم شدم بر وي ز عالم به در بود او