167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • اي هر سخنت کامي، در ده ز لبت جامي
    کان توبه که ديدي تو، بشکستم و بشکستم
  • سر خود را فدا کردم گل يک وصل ناچيده
    نميدانم چه خارست اين که من در پاي خود جستم؟
  • غم و اندوه در عشقش فراوانم به دست آيد
    همين صبرست و تن داري، که کمتر مي دهد دستم
  • تو دامن از کف من دوش در کشيدي و گفتم
    که: آستين تو بوسم، بر آستان تو افتم
  • دل مرا به سر زلف تابدار مشوران
    که چون ز پاي در آيم دگر به دست نيفتم
  • پس از صد بار جانم را که سوزانيده اي از غم
    چو با من در نميسازي، مساز، اينبار من رفتم
  • هر فرض که از من به همه عمر قضا شد
    در يک رکعت جمله قضا کردم و رفتم
  • هر قرض که در گردن من بود ز غيري
    از خون دل و ديده ادا کردم و رفتم
  • دل درماندگان خستن خطا باشد، که هم در پي
    شما نيز اين چنين يک روز درمانيد، من گفتم
  • و آن سودها که نفس هوس پيشه جمع داشت
    در کوي عشق جمله زيان بود صبح دم
  • ز عشقت روز اول من به شهر اندر ندي کردم
    به آخر چون در افتادم سر خود را فدي کردم
  • ندادي کام در عشقت، بدادم جان خود، ليکن
    پشيماني چه سود اکنون؟ من اينبيع و شري کردم
  • مي خانه را بگشاي در، کامروز مخمور آمدم
    نزديک من نه جام مي، کز منزل دور آمدم
  • درگاه و در بيگاه من، دانم بريدن راه من
    کز حضرت آن شاه من، با خط و دستور آمدم
  • چون اوحدي در کوي دل، تامن شنيدم بوي دل
    هر جا که کردم روي دل، فيروز و منصور آمدم
  • حديث محنت فرهاد و کوه بيستون کندن
    به کار من چه مي ماند؟ که در عشق تو جان کندم
  • به دست ديگران مالست و اسبابست و سيم و زر
    من مسکين سري دارم که در پاي تو افگندم
  • پسند من نخواهد بود در عقبي بغير از تو
    ازين دنيا و مافيها بجز روي تو نپسندم
  • به همراه سفر گويند تا: موقوف ننشيند
    که ايشان بار مي بندد و من در بار و دربندم
  • رفيقان گر زمن پرسند حال او که: چون گم شد؟
    بغير از من کرا گيرند؟ چون من در سرا بودم
  • نهان شدي ز من، اي آفتاب چهره، همانا
    چو ذره شيفته عمري نه در هواي تو بودم؟
  • مرا لب تو به دشنام ياد کرد هميشه
    جزاي آنکه شب و روز در دعاي تو بودم
  • من دلداده از آنروز که ديدار تو ديدم
    در تو پيوستم و از هر چه مرا بود بريدم
  • منزوي بودم و با خود، که ز ناگاه خيالت
    در ضمير آمد و بي خود به سر کوچه دويدم
  • نه امکان آنچه من ديدم که در تقرير کس گنجد
    ستم چندان که من بردم، بلا چندانکه من ديدم