167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • تا کي نشيند آخر ازين گونه اوحدي؟
    دل در خيال و چشم به راه از فراق يار
  • از باده در فصل خزان افتان و خيزان نيک تر
    ور يار دلداري دهد خود چون بود زان نيک تر؟
  • شد باغ پرينگي دگر، هر برگي از رنگي دگر
    در زيرش آونگي دگر از لعل و مرجان نيک تر
  • ناله من در غم هجر تو شد زير، اي نگار
    رحمتي کن، کز غم هجر توام زار، اي پسر
  • من که خمارم، به مسجدها مده را هم دگر
    کين زمان ميخوردم و در حال مي خواهم دگر
  • محنت من جمله از عشقست و رنج از آگهي
    باده اي در ده، که عقلم هست و آگاهم دگر
  • روز وداع آن اشک خون کز ديدها پالوده شد
    گفتم که: در وي کاروان رفتار نتواند مگر
  • دل را خبر کن ز آمدن، روزي که آيي، تا منت
    چون زر بريزم در قدم، او جان برافشاند مگر
  • لعلت چو در باز آمدن بر درد ما واقف شود
    ديگر به داغ هجر خود ما را نرنجاند مگر
  • از چشم او شد فتنها بيدار و در ايام ما
    هم چشم او اين فتنه را ديگر بخواباند مگر
  • برخيز و از شراب غمش مست گرد و باز
    بنشين، در آن دو نرگس مخمور مي نگر
  • مرا آسوده پنداري که هستم در فراق تو
    زهي! از جست و جوي من، که چون آسوده اي ديگر!
  • در دل او عاقبت يک روز تاثيري کند
    ناله و آهي که هر شب ميرسانم تا اثير
  • مشکل اينست که: هر موي تو در دست دليست
    ورنه چون موي تو اين کار نمي گشت دراز
  • من خود از دام تو دل را برهانم روزي
    گر تو در دام من افتي نرهانندت باز
  • چشمش بسوخت جان و رخ او ببرد دل
    غارت ببين که در دل و جان اوفتاد باز
  • از شوق زلف و قامت و رويش زبان من
    در ناله و نفير و فغان اوفتاد باز
  • هر گه که پيش دوست مجال سخن بود
    رمزي سبک در افکن و مي شو خموش باز
  • اي باد صبح، اگر بر آن بت گذر کني
    گو: آتشم منه، که در آيم به جوش باز
  • چون سعي ما به صومعه سودي نمي کند
    زين پس طواف ما و در مي فروش باز
  • اي دل، منال در قدم اول از گزند
    از راه عشق او تو چه ديدي؟ بيا هنوز
  • او گر قفا زنان ز در خود براندم
    چشمم به راه باشد و رو از قفا هنوز
  • در وفا داري نکردي آنچه مي گفتي تو نيز
    تا به نوک ناوک هجران دلم سفتي تو نيز
  • ياد مي دار که: در خوبي چو دوران تو بود
    همچو دوران با من مسکين برآشفتي تو نيز
  • در چنين وقتي که شد بيدار هر جا فتنه اي
    اعتمادم بر تو بود، اي بخت، چون خفتي تو نيز؟