167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • سبحه بکش از کف روحانيان
    رخنه فکن در صف نورانيان
  • بر همه در شعر بلنديم بخش
    مرتبه شرع پسنديم بخش
  • بود ازو گام نهادن همان
    در حرم قدس ستادن همان
  • بدعتيان را ره سنت نماي
    عزلتيان را در عزت گشاي
  • خواجه بسته ز سر بندگي
    در صف صفوت کمر بندگي
  • افکند آوازه آن سلسله
    در صف شيران جهان زلزله
  • تخت نشاني ز سرافکندگي
    تاج سرش خاک در بندگي
  • روشنيي در دل تنگم فتاد
    تيرگي غفلتم آمد به ياد
  • جامي اگر زنده بيننده اي
    در صف عشاق نشيننده اي
  • دامن جان درکش از آلودگي
    نيست در آلودگي آسودگي
  • گوهر گنجينه جان سازدش
    در صدف سينه نهان سازدش
  • زينت تو بس کمر بندگي
    تاج تو در سجده سرافکندگي
  • جامي اگر نقد کماليت هست
    در حجب غيب جماليت هست
  • مايه تاجر که در آوارگي
    جمع نشد جز به جگرخوارگي
  • در کف از آيين ستمکاريش
    هيچ بجز آبله نگذاريش
  • کن نظر تجربه در همسران
    تا نشوي تجربه ديگران
  • کالبد جوجو آزادگان
    در ته سنگ ستم افتادگان
  • جوهري طبع سخن پروران
    کرد نگاهي به فراست در آن
  • هيچگه از صحبت همخانگان
    رخت مکش بر در بيگانگان
  • قفل گشاي در کاخ صفاست
    عطر فزاي گل شاخ وفاست
  • انيس خلوت شب زنده داران
    رفيق روز در محنت گزاران
  • چو خيزد صدمت صيت جلالش
    بود در بارگاه لايزالش
  • ببين در رقص ازرق طيلسانان
    رداي نور بر عالم فشانان
  • چنان گرمند در منزل بريدن
    کزين جنبش ندانند آرميدن
  • ز ناکوشيدن خود در خروشيم
    بده توفيق کوشش تا بکوشيم
  • جهنده بر زمين خوش بادپايي
    پرنده در هوا فرخ همايي
  • جهان آيينه مقصودشان باد
    در آن نور قدم مشهودشان باد
  • دلارا شاهدي در حجله غيب
    مبرا دامنش از تهمت عيب
  • شنيدم شد مريدي پيش پيري
    که باشد در سلوکش دستگيري
  • به قدر وسع در اصلاح کوشد
    وگر اصلاح نتواند بپوشد
  • صفوف اوليا قايم دگر جاي
    نهاده در مقام پيروي پاي
  • همه اسباب شاهي حاصل او
    نمانده آرزويي در دل او
  • نگنجد در بيان وصف جمالش
    کنم طبع آزمايي با خيالش
  • فراوان مو شکافي کرده شانه
    نهاده فرق نازک در ميانه
  • نداده در حريم آن حرمگاه
    حصار عصمتش انديشه را راه
  • به بيداري نمانده ديگرش تاب
    خواص کوکنارش کرده در خواب
  • همه در بند پنداريم مانده
    به صورتها گرفتاريم مانده
  • به هر کاريت خدمتگار بودم
    به خدمتگاريت در کار بودم
  • به بيداري نگردد همنشينم
    نيايد هم که در خوابش ببينم
  • هنوزش تن نياسوده به بستر
    درآمد آرزوي جانش از در
  • ازين افسانه هاي عاشقانه
    يکي افتاد ناگه در نشانه
  • غلامان و کنيزاني که دارد
    نگنجد در شماره گر شمارد
  • روان گشتند گويي نوبهاري
    رخ آورد از دياري در دياري
  • کشيده در ميانه بارگاهي
    ز خوبان صف زده گردش سپاهي
  • درآ در دار ملک شهرياران
    برآ بر تختگاه تاجداران
  • وگر بيني به راهي کارواني
    در او سالار گشته دلستاني
  • ستاده در مقام استقامت
    فکنده بر زمين ظل کرامت
  • چو مجلس ساختند اخوان يوسف
    براي مشورت در شان يوسف
  • بود کانجا نشيند کارواني
    برآسايد در آن منزل زماني
  • به فرزنديش گيرد يا غلامي
    کند در بردن وي تيزگامي