167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • بوسه اي خواستمش، کرد کنار ارچه چنان
    پاي تا سر ز در بوس و کنار آمده بود
  • همراه شوي با ما و آنگاه چو کار افتاد
    در غم بهلي مار را، تنها بدواني خود
  • بدان صفت که تو آن زلف مي کشي در پاي
    بهر زمين که رسي خاک او عبير شود
  • گر چه بر راه دلم دام نهد از سر زلف
    زان رسنها، دلم آن نيست، که در چاه شود
  • در عشق اگر زبان تو با دل يکي شود
    راه ترا هزار و دو منزل يکي شود
  • زين آب و گل گذر کن و مشنو که: در وجود
    آن کو گل آفريند با گل يکي شود
  • گنج حسن و دلبري زير نگين لعل اوست
    لا جرم دل در سر زلف چو مارش ميشود
  • بيدلي را عيب کردم در غم او، عقل گفت:
    چون کند مسکين؟ که از دست اختيارش ميشود
  • عمر به سر شد مرا در غم هجران تو
    تا تو نگويي: مرا بي تو به سر مي شود
  • از مال حيف نيست که اندر سر تو رفت
    از جان اوحديست، که در سر نمي شود
  • به رنگ شب شود روزت ز عشق او پس آنگاهي
    نشان روز روشن در شب تاري پديد آيد
  • چو اين نقدت به دست افتد، مکن در گفتنش چاره
    که هر جايي که نقدي هست ناچاري پديد آيد
  • ز غم تو در لحد من به مثابتي بگريم
    که ز خاک من برويد گل سرخ و نم برآيد
  • مفلسي را که خيال تو در افتد به دماغ
    گر صدش غم بود اندر طرب و ناز آيد
  • هر کرا چون تو پريزاده ز در باز آيد
    به سرش سايه اقبال و ظفر باز آيد
  • بيدلي را که ز پيوند رخت منع کنند
    در چه بندد دل خويش؟ از تو اگر باز آيد
  • دل سرمست من آن نيست که باهوش آيد
    مگر آن لحظه کش آواز تو در گوش آيد
  • بجز آن کايم و در پاي غلامان افتم
    چه غلامي ز من بي تن و بي توش آيد؟
  • بر نيازست و دعا دست جهاني زن و مرد
    تا کرا گوهر آن گنج در آغوش آيد؟
  • نمي آيد ز من کاري درين اندوه و سهلست اين
    گر آن دلدار شهر آشوب من در کار ميآيد
  • هم آتشيست که در جان اوحدي زده اي
    و گرنه اين همه دود از کجا همي آيد؟
  • خبرت نيست که در عشق تو از دشمن و دوست
    بر من خسته چه بيداد و جنايت برسيد؟
  • هر که بر بوي گل و ناله بلبل سحري
    در چمن رفت، به برگي و نوايي برسيد
  • سر يکي داريم و دريک تن نميبايد دو سر
    دل يکي داريم و در يکدل نمي گنجد دو يار
  • نشگفت! اگر شکسته شوم در غمش، که هست
    بارم چو کوه و روي چو کاه از فراق يار