167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • صورت کشند و نقش بر ايوان، نه اين چنين
    کش نوش در لب و گهر اندر دهان کند
  • چاره من خدا کند در غم روي او مگر
    خود نکند به جاي کس هر چه خدا نميکند
  • هر کس علاج درد دلي مي کنند و ما
    دم در کشيده تا الم او چه مي کند؟
  • اي بخت من، به دست من انداز دامنش
    وين سر ببين که: در قدم او چه مي کند؟
  • در جان نشست هر چه ز دل گفت دم بدم
    صيد دلي و غارت جاني همي کند
  • در خاک به اميد تو خلقيست نشسته
    يک روز برون آي و ببين تا به چه سانند؟
  • گر کند ميل به خوبان دل من، عيب مکن
    کين گناهيست که در شهر شما نيز کنند
  • خاک در تو بر سر من کن، که عار نيست
    هم خاک کوي دوست اگر بر سري کنند
  • روي در محراب و دل پيش تو دارند، اي پسر
    پيشواياني که مردم را امامت مي کنند
  • اوحدي را از جهان چشم سلامت بود، ليک
    خال و زلفت خاک در چشم سلامت مي کنند
  • ساقيان مجلس عشق از براي قتل ما
    در لب خود نوش و اندر باده افيون مي نهند
  • در دل ما جاي دارند اين شگرفان روز و شب
    گر چه ما را از ميان کار بيرون مي نهند
  • آنرا که چون تو لاله رخي در سرا بود
    ميلش به ديدن گل و سوسن چرا بود؟
  • سرو و سمن به قد تو مانند و روي تو
    گر سرو با کلاه و سمن در قبا بود
  • به جستن تو سر اندر جهان نهم روزي
    و گر سرم به مثل در کمند خواهد بود
  • از روز وصل در شب هجر او فتاده ام
    آه! آن زمان کجا شد و باز اين چه حال بود؟
  • در افت و خيز برده ام اين راه را به سر
    کان بار بس گران و شتر بس حمام بود
  • اکنون درست گشت: جز احرام عشق او
    در بند هر کمر که شد اين دل حرام بود
  • گذار بود مرا با تو هر دمي ز هوس
    به منزلي، که هوا را در آن گذار نبود
  • در نماز از دل بهر جانب که مي کردم نگاه
    عقل را جز طاق ابروي تو محرابي نبود
  • ديده در کل مکان گر چه ترا مي بيند
    من نخواهم که بجز ديده مکان تو بود
  • رفت ز پند خرد در وطن دام و دد
    تا بنمايد به خود هر چه خدا کرده بود
  • اوحدي گر ز فراق تو ننالد چه کند؟
    در همه عمر چو با وصل تو خو کرده بود
  • به سر زلف سيه دوش گره برزده بود
    خلق را آتش سوزنده به دل در زده بود
  • نه شگفت از سر مجنون که فرو ريخت به خاک
    پيش ازاين بر دل ليلي که همين در زده بود؟