167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • از سر کوي تو راه باز گشتن نيست ما را
    وين کجا داند کسي کش پاي در دامي نباشد؟
  • تا چه منظوري؟ که چيزي در نظر هرگز نياري
    تا چه معشوقي؟ که کس را از لبت کامي نباشد
  • روزي که به قتل من شمشير کشد دشمن
    بر هم نزنم ديده گر در نظر او باشد
  • گر راست رود سالک، در هر قدمي او را
    هر چيز که پيش آيد زان پيشتر او باشد
  • جز صدق مبر با خود در راه، که تا منزل
    هم بدرقه او گردد، هم راهبر او باشد
  • در خواب سر زلف تو مي بينم و اين را
    جز رنج دل شيفته تعبير چه باشد؟
  • بي روي تو جان در تن بيمار همي باشد
    دل شيفته مي گردد، تن زار همي باشد
  • در کار سر زلفت يک لحظه که مي پيچم
    دست و دل من سالي از کار همي باشد
  • عروس گل ز اطراف چمن در جلوه مي آيد
    بيا، گو: بلبل مشتاق اگر داماد خواهد شد
  • نه تنها آبرويم برد و در جانم فگند آتش
    که خاکم کرد و خاکم نيز هم بر باد خواهد شد
  • گرفتم کاوحدي آزاد گشت از هر که در عالم
    ز بند او نمي دانم که چون آزاد خواهد شد؟
  • موسم گل دو سه روزست ،به سر خواهد شد
    مي درآيد، که گل زرد به در خواهد شد
  • در دو جهان ذره اي بي هوس او نماند
    از همه ذرات کون او چو خريدار شد
  • بر تن من بار بست حسن چو نيرو گرفت
    بر دل من زور کرد عشق چو در کار شد
  • در جان دوست هيچ اثر خود نمي کند
    آن نالها که از دل من بر اثير شد
  • نيست جز سوداي زلف همچو قيرش در سرم
    از براي آن تنم چون موي و دل چون قير شد
  • يک شب از شبهاي هجران زلف او ديدم به خواب
    بعد از آن عمر درازم در سر تعبير شد
  • گر چه دليليم نيست در شب تاريک هجر
    مي روم اين راه، کو هم به دري مي کشد
  • پندي که نيکو خواه من، مي داد بد پنداشتم
    تا لاجرم در عشق او نامي که ديدي ننگ شد
  • دارم خيال او به شب، زان باده رنگين لب
    جانم چو زنگي در طرب، زان باده چون زنگ شد
  • اوحدي، دل در وفا و عهد اين خوبان مبند
    کز غم خوبان بجز بي حاصلي حاصل نشد
  • تا دل مجروح من عاشق زار تو شد
    هيچ نديديم و عمر در سر کار تو شد
  • عمر خود در کار او کردم به اميد دمي
    گر پس از عمري ميسر شد مرا کاري چه شد؟
  • حلال مي کنم، ار خون مي بريزد خصم
    به شرط آنکه بر آن آستان و در بچکد
  • ز شرم روي تو در باغ وقت گل چيدن
    گل آب گردد و از دست باغبان بچکد