167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • چو ميل او کنم، از من به عشوه بگريزد
    دگر چو روي به پيچم به من در آويزد
  • در سر زلف تو هر چيني شهري هندوست
    که شنيد اين همه هندو؟ که ز چين برخيزد
  • مايه روزگار خود در هوس تو باختم
    سود تو مي بري، بهل کز تو مرا زيان رسد
  • روز و شب چون گوي دستش در گريبان منست
    دست من گويي: بدان گوي گريبان کي رسد؟
  • يار نارنجي قبا را من بنير نجات آه
    تا نرنجانم شبي، در دم به درمان کي رسد؟
  • بنده فرمانم به هر چيزي که خاطر خواه اوست
    گوش بر ره، چشم بر در، تا که فرمان کي رسد؟
  • هست از ميان او کمر بر هيچ، آري در جهان
    بر خوردن از سيمين برش بند قبا را مي رسد
  • گر اوحدي از نيستي در عشق او دم ميزند
    ما نيستانيم، اي پسر، هستي خدا را مي رسد
  • سياهي گر نماند در دوات، از خون چشم من
    به سرخي آنچه باقي مانده از طومار بنويسد
  • غم را که بها نبود در شهر کسان هرگز
    آن روز که من جويم شهريش بها باشد
  • به گرد دانه خالش کسي گردد که روز و شب
    در آب ديده سرگردان بسان آسيا باشد
  • تا دلم بر رخ چون ماه تمامت باشد
    ناله و زاري من بر در و بامت باشد
  • براي نزهت ار وقتي بيارايند جنت را
    مرا از هر که در جنت نظر سوي تو بس باشد
  • از دلم در عجبي: کين همه غم ديد و نرفت
    چون رود پاي دل خسته؟ که بندش باشد
  • سماع مطرب اندر گوش و دست يار در گردن
    چمان اندر چمن مستانه فرزين وار خوش باشد
  • گدايي را که دل در بند يار محتشم باشد
    دلش هم خوابه اندوه و جانش جفت غم باشد
  • حرامست ار کند روزي دلش ميلي به بستاني
    همايون دولتي کش چون تو باغي در حرم باشد
  • چنين معشوقه اي در شهر و آنگه ديدنش مشکل
    کسي کز پاي بنشيند به غايت بي قدم باشد
  • بساز، اي اوحدي، چون زر نداري، در جفاي او
    که اندر کشور خوبان جفا بر بي درم باشد
  • در هر دو هفته بينم روي ترا، وليکن
    آن دم که بينم او را، ماهي تمام باشد
  • عشق و مستوري بهم دورند و راه پاکبازي
    آن کسي آسان رود کين شيشه در بارش نباشد
  • در خرابات امشبم رندي به مستي ديد و گفتا:
    اين چنين صوفي، عجب دارم، که زنارش نباشد
  • چون استوار باشم در عهد و وعده تو؟
    کين بي خلاف نبود و آن بي شکن نباشد
  • بيدلان را چاره از روي دلارامي نباشد
    هر که عاشق گردد، او را در دل آرامي نباشد
  • پخته اي بايد که: داند سوختن در عشق خوبان
    بر چنين آتش گذشتن کار هر خامي نباشد