167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • ز هجر او دل من هر زمان به دست غم افتد
    تنم ز دوري او در شکنجه ستم افتد
  • قدم بپرسشم، اي بت، بنه، که چون تو بيايي
    زمن دريغ نيايد سري که در قدم افتد
  • رها مکن که: به يک بارگي ز پاي درآيم
    که در کمند تو ديگر چو من شکار کم افتد
  • چو اوحدي بوجود تو زنده شد به غم تو
    وجود او چه تفاوت کند که در عدم افتد
  • گر او در پنج فرسنگي کند منزل چنان سازم
    کز آب چشم خود سيلي به ده فرسنگ دربندد
  • دلم آونگ آن زلفست و جان خسته مي خواهد
    که: خود را نيز هم روزي بدان آونگ در بندد
  • همين بس خون بهاي من که: روز کشتنم دستش
    نگار ساعد خود را به خونم رنگ در بندد
  • ز سحر چشم مست آن پري ايمن کجا باشم؟
    که خواب ديده مردم به صد نيرنگ در بندد
  • به خاکپاي تو آنرا که هست دست رسي
    چه غم ز سرزنش هر که در جهان دارد؟
  • حال دل پيش که گويم؟ که دل ريش ندارد
    کيست در عشق تو کو غصه ز من بيش ندارد
  • قد او تير بلا، غمزه او ناوک فتنه
    يارب، اين ترک چه تيريست که در کيش ندارد؟
  • به نقد اندر بهشتست آنکه در خلوت سراي خود
    چنان شاخ گل و سرو سهي نازنده مي دارد
  • زلف تو دل برد و هست در پي جان، اي عجب!
    بار کجا مي هلد، دوست، که خرها ببرد؟
  • دل باز در سوداي او افتاد و باري مي برد
    جوري که آن بت مي کند بي اختياري ميبرد
  • من در بلاي هجر او زانم بتر کز هر طرف
    گويند: مي چيند گلي، يا رنج خاري مي برد
  • اي مدعي، گر پاي ما در بند بيني شکر کن
    تا تو نپنداري کسي زين جا شکاري مي برد
  • پيش تير غم نشان کردي دلم را وانگهي
    من در آن تشويش کان تير از نشانت بگذرد
  • به عشق سرزنش و منع دل کفايت نيست
    از آن که در همه عمر خود اين کفايت کرد
  • خاطرم را ز حديث دو جهان باز آورد
    لب لعل تو به يک عشوه، که در کارم کرد
  • شورها در سر و با خلق نمي يارم گفت
    زخمها بر دل و فرياد نمي يارم کرد
  • دل ببردي و يکي کار دگر خواهم کرد
    چيست آن؟ جان به سر کار تو در خواهم کرد
  • خوبرويان همه گر در نظرم جمع شوند
    من ندانم که به غير از تو نظر خواهم کرد
  • يک جرعه به ذات خود ازان باده صافي
    در داد که گرد از من و از ذات بر آورد
  • بسي که از دهن او شکر شود در تنگ
    ز شرم او نه عجب گر نبات بگدازد
  • اگر آن چاه زنخدان به سر کوچه برد
    اي بسا دل! که در آن کوچه به جاه اندازد