167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • دنيي و دين کرده ايم در سر کارش
    گردن و سر مي نهيم تيغ و قفا را
  • در چرخ کن چو عيسي زين جا رخ طلب را
    و آنجا درست گردان پيوند ابن و اب را
  • داري دلي چو کعبه و ز جهل و از ضلالت
    در کعبه مي گذاري بوجهل و بولهب را
  • نبايد گوش ماليدن مرا در عشق و ناليدن
    اگر گل زين صفت باشد غرامت نيست بلبل را
  • قرنفل در دهان داري، که هنگام سخن گفتن
    به صحرا مي برد ز آن لب صبابوي قرنفل را
  • شاگرد عشقم، گر سخن گويم درين معني سزد
    چون عشق استادي کند، در گفتن آرد لال را
  • در بازجست سر ما چندين مکوش، اي مدعي
    گر حالتي داري چون من، تا با تو گويم حال را
  • گر صرف مالي مي کني در پاي او منت منه
    جايي که باشد جان فدا، قدري ندارد مال را
  • دل چو ببندم در رخش سر چون کشم؟ کان بي وفا
    دام دل من ساختست آن زلف همچون دال را
  • چون نيست يار در غم او هيچ کس مرا
    اي دل، تو دست گير و به فرياد رس مرا
  • در سينه بشکنم نفس خويش را به غم
    گر بي غمت ز سينه بر آيد نفس مرا
  • اي که در خوبي به مه ماني چه کم گردد زتو
    گر بري نزديک خود روزي به مهماني مرا؟
  • دست خويش از بهر کشتن بر کسي ديگر منه
    مي کشم در پاي خود چندان که بتواني مرا
  • در درون پرده اي با دشمنان من به کام
    وز برون مشغول مي داري به درباني مرا
  • گفته اي: در کار عشقم اوحدي دانا نبود
    چون توانم گفت؟ نه آنم که مي داني مرا
  • جان شيرين منست آن لب، بهل تا مي کشد
    در غم روي خود اين فرهاد مجنون گشته را
  • به هر جايي که مسکيني بيفتد دست گيرندش
    ولي اين مردمي ها خود نباشد در ديار ما
  • ز هجرت گر چه ما را پر شکايتهاست در خاطر
    هنوزت شکرها گوييم، اگر کردي شکار ما
  • بگو تا: اوحدي زين پس نگريد در فراق تو
    که گر دريا فرو بارد بنفشاند غبار ما
  • شماس ازان رخ جفت غم، مطران پريشان دم بدم
    قسيس دانا نيز هم بيچاره در کار شما
  • اعجاز عيسي در دو لب پنهان صليب اندر سلب
    قنديل زهبان نيم شب تابان ز رخسار شما
  • تن همه جان گشت چو او باز به دل کرد نظر
    باخته شد در نظري آن تن جان گشته ما
  • پير خرد گرد جهان گشت بسي در طلبش
    هم به کف آورد غرض پير جهان گشته ما
  • ضامن ما در غم او اوحدي شيفته بود
    اين نفس از غم برهد مرد ضمان گشته ما
  • عهد من از ياد مهل، تا نشوم خوار و خجل
    نامه فرستادم و دل، بنگر و در حال بيا