167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • تن من موي شده، غم نيز گرهي شد در وي
    ناوک غمزه زن و آن گره از مو بگشاي
  • دل مي کشدم جانب آن غنچه هنوزم
    هست ار چه که صد تير بلا در نظر از وي
  • در کشتن ما عيب کنندش همه، ليکن
    گر عيب نگيري، چه خوش است اين هنر از وي
  • پروانه که جان را به سر شمع فدا کرد
    در مشهد خويش از تن خود سوخت چراغي
  • شد وقت گل و روزي فرياد که ننشيني
    يک دم چو گل سرخي در پيش گل زردي
  • در چشم و لب خوبان گر جور و جفا بيند
    طفلي ست که خوش گردد از شکر و بادامي
  • بي دوست دلم با گل آرام نمي گيرد
    گو در چمن آن کس رو کو را بود آرامي
  • دردي که دارم در نهان کز يار جستي کس نشان
    هر موي من گشتي زبان، يک يک به گفتار آمدي
  • تا کي ز بيداري مرا باشد دو ديده در هوا
    اي کاش! تيري از سما بر چشم بيدار آمدي
  • خسرو چنان گشت از سخن، کاندر ميان انجمن
    از دوست در گفتي سخن، دشمن به گفتار آمدي
  • بهر گشاد عالمي بگشا ز زلف خود خمي
    در پيچ پيچ زلف تو پوشيده شد چون عالمي
  • در هم شده نام ترا مي گريم و جانم به لب
    يک خنده تو بس بود شربت براي درهمي
  • با خويش گويم راز تو، بس سوزم و دم در کشم
    رشک آيدم کاندر غمت انباز گردد محرمي
  • من به رضاي خويشتن جان به فدات مي کنم
    نيست دلت که در دهي تن به رضاي چون مني
  • بهر نجات خويشتن دست چه در دعا زنم
    چون به فلک نمي رسد دست دعاي چون مني
  • سرو نديده ام به بر، ليک به سرو قامتش
    سحر زبان خود دهم تا به برش در آرمي
  • ترک سخن بگو که شدملک جهان از آن من
    آه که تنگ در برت يک شب اگر بگيرمي
  • يا که در پيش سگان کوي خود بارم دهي
    تا به ايشان سر به سر بر آستان خفتيدمي
  • چو فغان کنم به کويت، ز علي اللهم چه رنجي؟
    در شه تهي نباشد ز نفير دادخواهي
  • چه خوش است مست ما را به کرشمه لعب چوگان
    که به خاک در نغلتد سر ما بسان گويي
  • در سر افتاده ز عشق توام، اي جان، هوسي
    با سگ کوي تو گفتم که برآرم نفسي
  • وصلت همين قدر بس کافتادمت چو در ره
    از ره کني به يک سو سنگي به پشت پايي
  • ماييم و خواب و بازوي آن يار زير سر
    وه کي نهد تو در خم بازوي ما سري
  • بريخت آب رخ بيدلان به خاک در او
    چه کم شود که اگر تر کند به لطف زباني
  • اي گل، دهن تنگت صد تنگ شکر چيزي
    گل با تو نمي ماند در حسن مگر چيزي