167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • آن من نيم که باشم در ملک وصل خسرو
    بگذار تا به کويت خوش مي کنم گدايي
  • گر چه در آخر زمان پرورش دين کم است
    عدل خليفه بس است از پي دين پروري
  • اي رفته در غريبي، باز آکه عمر و جاني
    يا خود چو عمر رفته باز آمدن نداني؟
  • آنجا روي مگر که جهاني اسير دل
    در کوي تو روان، تو به کوي که مي روي؟
  • از برگ ريز ياد کن و دل منه به باغ
    اي بلبلي که بر سر گل در ترنمي
  • هر آنچه در دل من بود، ريختند به صحرا
    دو چشم من که به خونم همي دهند گوايي
  • چشمت به خواب مي رود، آن مست را بگوي
    آخر چه کرده ايم که در پيش مي کني
  • حشر در کوي تو زيبد که هستت صورت زيبا
    قيامت بر درت اولي که فردوس برين داري
  • خط سبز از پر طاووس مي سازد مگس رانت
    رها کن تا مگس راند که در لب انگبين داري
  • لب شيرين به خسرو ده، مبادا خط فرو گيرد
    شکر در کام طوطي نه که زاغ اندر کمين داري
  • مدان، اي سرو، کز حسن تو حيران مانده ام در تو
    وليکن دوست مي دارم که شکل يار من داري
  • چو گم کردم به زير خاک در کوي فراموشان
    فرامش گشتگان خاک را گه گاهي ياد آري
  • به هشياري ندارم تاب غم، ساقي، بيار آن مي
    که آتش رنگ شد، آتش زنم در روي هوشياري
  • خرابم هم به يک ديدن، من ديوانه در رويت
    کسي را برده اين مي کو کند دعوي هوشياري
  • چو ذره زير و زبر مي شوند مشتاقان
    در آن زمان که چو خورشيد بر سر بامي
  • جانم به سر رفتن و شکل تو کشنده
    بيچاره من آن دم که تو در پيش من آيي
  • چه مرهمي که فزون است در دم، ار چه دمي
    هزار بار به جان فگار مي گذري
  • تو مست خراب چه داني که تا چه مي گذرد؟
    در آن دلي که به شبهاي تار مي گذري
  • تو در درون دل تنگ من خلي همه شب
    گلي، ولي به دلم همچو خار مي گذري
  • چه اغرا مي کني در خون خسرو چشم بدخو را
    به رحمت ره نما قصاب را، کشتن چه آموزي؟
  • ما را وطن تنگ و تو خو کرده به صحرا
    در ظلمت زندان وطن باز کي آيي؟
  • من کيستم که خنده زني تو به روي من؟
    خسرو خس و بهاش تو در ثمين دهي
  • تو دير زي، اگر من جان در سر تو گردم
    جايي که شمع باشد، پروانه چند خواهي؟
  • تويي چو آينه و صد هزار رو در تست
    ولي چه سود که يک رو نگه نمي داري؟
  • در تو، اي دوست به خون ريختنم داري راي
    تو همين روي نما، تيغ خود از خون پالاي