167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • قلب باشد نه دل آن که تو در وي بيني
    ته همه عقل و زبر پاره عشق اندوده
  • به سايه خفته بدم دي که يارم آمد و گفت
    چه خفته اي که رسيد آفتاب در سايه
  • مه مني و دل از روي تو به خط زان رفت
    که سوخته رود از ماهتاب در سايه
  • خسرو، در اين سوز نهان بيهوده سودا مي پزي
    درويش را آن بخت کوکآيد ز سلطان نامه اي
  • صد چاک گشته سينه ام از کاوکاو عشق تو
    مسکين دل ريشم درو چون طفل در گهواره اي
  • او مي رود جولان زنان بر پشت زين وز هر طرف
    نظارگي در روي او حيران و خوش نظاره اي
  • من چون توانم ديدنش آخر به چشم مردمان
    کز چشم خود در غيرتم بر آنچنان رخساره اي
  • هر سو که زيبا بگذرد، در دل همي بار آورد
    زيباييت جان مي برد، يا آفتي، زيبا نه اي
  • يعني تويي، اي همنشين، جانان و جان نازنين
    يا خود خيالي اين چنين، در پيش من جانا نه اي
  • تاراج دل کردي بسي، دستي برو ياري رسي
    در بردن دل هر کسي مي داندت، پنهان نه اي
  • اي درد بيدرد دلم، تاراج پنهان کرده اي
    يا جان بهم بيرون روي کآرام در جان کرده اي
  • فتنه دمي در عهد تو بيکار ننشيند همي
    از نقد جان ها لاجرم مزدش فراوان کرده اي
  • تو مست و دلها بر درت گشته روان از هر طرف
    در چار بازار بلا نرخ دل ارزان کرده اي
  • دل در گلي بندم، ولي گل نيست چون تو، چون کنم؟
    آخر تو هم وقتي گذر سوي گلستان کرده اي
  • در پيش زلف و خال تو خون جگر مي ريختم
    دل گفت کاين هم، خسروا، شبهاي هجران کرده اي
  • صد دل ويرانست در هر تار پيراهن ترا
    تو، چنين نازک، چه تارست اينکه بر تن کرده اي؟
  • تيغ زن بر گردن من، خون من در گردنت
    غم مخور، چون اينچنين خون صد به گردن کرده اي
  • زين پريشاني، سرت گردم، خلاصم کن دمي
    اي که کار من چو زلف خويش در هم کرده اي
  • اي که در هيچ غمي با دل من يار نه اي
    سوي من بين، اگر اندر سر آزار نه اي
  • از تو هر روز گرفتار بلايي گردم
    تو چه داني که در اين روز گرفتار نه اي؟
  • هر شب از ناله من خواب نيايد کس را
    خفته اي تو که در اين واقعه بيدار نه اي
  • با من خسته کم رويم ز تو در ديوارست
    مي کن آخر سخني، صورت ديوار نه اي
  • يار بنشست مرا در دل و من مي دانم و او
    خسروا، خيز که تو محرم اسرار نه اي
  • وه که از درد توام خون جگر نوش گرفت
    تو چه داني که در اين درد جگر نوش نه اي
  • گر به آغوش بريزند گل اندر بر من
    آن همه خار بود چون تو در آغوش نه اي