167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • دي کمر بستي و در وي بسته شد مويي ز جعد
    ني ميان بودي تهي گاهت مياني يافت نو
  • گر ترا جولان نباشد، گر تو چون من صد کشي
    يا مرا اول بکش يا بيش در جولان مشو
  • خسروا، ديدي که حيران مانده اي در کار خويش
    من ترا صد ره نگفتم کاين چنين حيران مشو
  • در رخت گم گشت عقل و گفت، يارب، چون کنم
    وصف زيبايي که حيران است زيبايي درو
  • گر باده مي خورم به سر من خمار تو
    ور در چمن روم به دلم خارخار تو
  • تن موي شد مرا و به هر موي از تنم
    غم کوه کوه در غم کوه روان تو
  • از جور و وفا و ستم هر که بپرسي
    در عشق مساوي ست وجود و عدم او
  • دلم بستي چو در زلف درازش آن قدر رشته
    که گردد هر زمان گرد سر هر تار موي تو
  • به راهت خاک گشته عاشقانست و تو در جولان
    مبادا کان چنين گردي نشنيد گرد روي تو
  • من و شبها و بيداري و حيراني و خاموشي
    که محرم نيست خسرو را زبان در گفت و گوي تو
  • مگو با من که در کويم بلا و فتنه مي بارد
    ز بارانم چه ترساني، حديث تير باران گو
  • چه گويي اين که پامال غلامانت کنم بر در
    به راه خويشم، اي سلطان، لگدکوب سواران گو
  • چرا هر دم همي گويي که سوز عشق بد باشد
    مرا در سينه دوزخ هاست اين با خام کاران گو
  • رقيبا، گفتيم کو گفت خاکم در دهان کردي
    تو گر اين راست مي گويي، شکر اندر دهان تو
  • آن کجا وقت که در کوچه ما به جولان رفتن
    دل بدزديدن و دزديده به ما ديدن تو
  • به آن شکل و شمايل با وجود حسن خورشيدي
    نديده چون تويي هر چند در افلاک گرديده
  • گذشت از حد درازي شبم ترسم که ناگاهان
    شود شبهاي بي پايان در اين يک روز صد ساله
  • چه خوش جان دادني باشد که من از تلخي مردن
    تو بخشي از لب خويش آخرش شربت در آن حاله
  • تو دور افتاده از ما و نگنجد شوق در نامه
    بيا کز دست تو هم پيش تو پاره کنم جامه
  • ز خونريز تو هم در سايه زلف تو آويزم
    رقيبت گر بخواهد کشت باري اندر آن شامه
  • همه شب خون خوردم با دل، ندارم عقل را محرم
    که هست اين شربت خاصان نگنجد در دل عامه
  • اينک سپيده کرد اثر، در صبح عيدي کن نظر
    وز مي رخ مستان نگر چون برگ گلنار آمده
  • هر کس به کف کرده ملي، هر دل شکفته چون گلي
    وز کوس هر سو غلغلي در چرخ دوار آمده
  • در خانه هر خورشيدوش گلگونه تر کرده خوش
    مژگان چو تير نيم کش، لبها چو سوفار آمده
  • رانده براق صفت شکن در عيدگه شاه ز من
    بسته به گردش آن چمن، چون شه به پيکار آمده