167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • دل پر آتش من زان به زلف در بستي
    که بس عجب بد آتش به ريسمان بستن
  • اگر چه گوشه غم ناخوش است بر همه، ليکن
    چو در خيال توام باغ و بوستان من است آن
  • بماند خسرو لب خشک و ز آه گرم آخر
    گهي بپرس و زباني به لطف در گردان
  • آخر مسلمانيست اين، آن غمزه را پندي بده
    تاراج کافر تا به کي در خان و مان مردمان!
  • من بر در تو ناکسان، آخر همي بار آورد
    ناخوانده، چون مهمان رود خسرو به خوان مردمان
  • عشق آتشم در جان زد و جانان ازان ديگران
    ما را جگر بريان شد و او ميهمان ديگران
  • اي مرغ جان، زين ناله بس، چون نيست جانان ز آن تو
    بيهوده افغان مي کني در بوستان ديگران
  • تو مي خوري، من درد و غم، يعني روا باشد چنين
    شربت تو آشامي و تب در استخوان ديگران
  • اي سر، به زودي خاک شو، پيش در آن نازنين
    بو کز طفيل نازنين بوسيم پا را هر زمان
  • دل پر ز سوداي لبت، در سينه جاني خشک و بس
    نرخ متاع از حد برون، درويش را کالا همان
  • خه از کجاها مي رسي آلوده مي همچنين
    در خون شده زلف آنچنان، رخسار پر خوي همچنين
  • سختي جانم بين که چون، سوز ترا تاب آورم
    ناچيز گردد، گر فتد يک شعله در ني همچنين
  • هر شب خورم در بزم غم، گه خون دل، گاهي جگر
    وه چون خرابي نآردم، نقل آنچنان، مي همچنين
  • غمزه زنان آن شوخ و من خاموش و حيران در رهش
    سلطان چو خود خنجر کشد، فرياد کردن چون توان؟
  • خسرو ز دل غرقه به خون ياران به تيمار منش
    در روز طوفان خانه را بنياد کردن چون توان؟
  • عيش من تلخ است ازان شکر لب شيرين سخن
    چون بخندد، ورچه باشد، هست در پروين سخن
  • بهترين روز آفتي مي بينم از تو در جهان
    گفت من بشنو، مکن، جانا، بدين آيين سخن
  • در هواي روي تو خون مي چکاند از غزل
    خسرو رنگين سخن گر رنگ بازي زين سخن
  • هجرم بکشت و شوق هم، روزي نگفتي از کرم
    چون است در شبهاي غم، آن عاشق حيران من؟
  • با عاشقان تنگدل زينسان منه در جنگ دل
    آخر بترس، اي سنگدل، ز آه دل بريان من
  • خيز، اي صباي مشک بو، بر گلرخ من راه جو
    حال من مسکين بگو، در خدمت جانان من
  • آه ازين تنگ قبايان شده تنگم دامان
    که نه سر ماند مرا در غم ايشان نه امان
  • در هستي من چند زني شعله هجران
    آخر دل و جان است، نه خاشاک و خس است اين
  • گفتم که گزيدم لب چون قند تو در خواب
    خنديد و شکر ريخت که خواب مگس است اين
  • من بنده آن چشم که از گوشه چشمم
    شب ديدي و گفتي که بر اين در چه کس است اين؟