167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • وعده اي خواهم و در بند وفا نيز نيم
    غرض آن است که باري به تقاضا باشم
  • تو در ابرو گره بستي و گفتي «خون تو ريزم »
    من اين فال مبارک را درون دل گره بستم
  • ندارم حد آن کز شب روان زلف تو لافم
    وليکن اين قدر دانم که در کويت سگي هستم
  • گله مي کرد خسرو کز جفا بشکستيم، گفتي
    «چه شد، کردم سفالي خرد، در نعل تو بشکستم »
  • آن دم که تو در کشتن من دست برآري
    خلقي همه سوي من و من سوي تو باشم
  • چشم گريان به لبش داشته، يعني در راه
    بر سر آب روان پل ز شکر مي بندم
  • چو کار از زر برآيد، کيميا مي خواهم، اي گردون
    بده، سهل است اين، خاک در سلطان نمي خواهم
  • طوف کوي تو همه از سر من بيرون رفت
    آنکه که گه در چمن و گاه به گلزار شدم
  • از سگان سر کوي تو مرا شرم گرفت
    بس که در گرد سر کوي تو بسيار شدم
  • غمت مهمان جاويد است و جانم ميزبانش شد
    تو باش، اي ميهمان کز بهر رفتن در شتاب است اين
  • سؤالي کردمش کآزاد خواهد شد دلم وقتي
    گره زد در سر ابروي کج، گفتا «جواب است اين »
  • شبي زلفش گرفتم، گفت «هم زينت در آويزم »
    بده، اي دزد جان، شکرانه مشکين طناب است اين
  • به زلفش صد دل مظلوم در فرياد مي بينم
    ندانم رشته ظلم است يا زنجير داد است اين!
  • به اميد سلامي رفت روز عمر در کويش
    شبت خوش، خسروا، بگذر که وقت خير باد است اين
  • مگو «پيراهن زيبايي آمد چست بر يوسف »
    تو هم بشناس خود را و يکي سر در گريبان کن
  • پس از مردن منه تابوتم اندر گوشه مسجد
    ببر آن هيمه را در کار آتشگاه گبران کن
  • چو نتوان بوي تو بشنيد از وي، مي درم جامه
    چرا بيهوده گويندت که گل در مشک پنهان کن
  • طبيبا، درد من دارد نهفته در دلم کاري
    تو دردي را که بيکارست رو تدبير درمان کن
  • به فتراک تو دل بندم، مرا چون نيست آن پنجه
    که بتواند ترا دست شفاعت در عنان کردن
  • بيا تا شکر غم گوييم، خسرو بعد از اين، چو ما
    ندانستيم در ايام شادي شکر آن کردن
  • اگر گويم که دارم بر لبت کاري به جاي لب
    روا باشد چنين در کار ما دندان فرو بردن
  • ز زلفت مي کشم بسيار تاب از روي تو روزي
    پريشاني چه آرد چون تويي را دست در گردن؟
  • مرا قامت چو چوگان است و سر چون گوي سرگردان
    بيا، اي ترک و چوگاني بدين سرگشته در گردان
  • در ايام چو تو شکر لبي تا کي کشم تلخي؟
    بزن يک خنده و دامان عيشم پر شکر گردان
  • زبان اوست ترکي گوي و من ترکي نمي دانم
    چه خوش بودي، اگر بودي زبانش در دهان من