167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • دردش به از سر است و من سر بريده را
    آن سر کجا که در سر آن درد سر کنم
  • اي ديده، پاي شو که بر يار مي روم
    در جلوه گاه آن بت عيار مي روم
  • وصال خواهم و اين در به روي من که گشايد
    ز خنده شکرينت چو فتح باب نبينم؟
  • بيار ساقي و در ده به ما صلاي خرابي
    که بيش ازين سر اين عقل حيله ساز ندارم
  • ز بس که اين دل خون گشته در دويد به چشمم
    نايستاد دلم تا ميان خون ننشستم
  • مشو به خشم که «در من تو کيستي که نبيني؟»
    گر آن گناه نبخشي، جوان و عاشق و مستم
  • گذشت عمر و دمي در رخ تو سير نديدم
    ز هجر جان به لب آمد، به کام دل نرسيدم
  • چو سايه در پس خوبان بسي دويدم و اکنون
    ز روي خوب چو سايه ز آفتاب رميدم
  • صبا سلام تو آرد، ولي به من نرساند
    که در غلط فتد از ديدنم، از آنکه نه آنم
  • در آب ديده تنم غرقه گشت و آه نکردم
    ز تير هم چه گشايد، چو نم گرفت کمانم
  • شبيش ديدم در خواب، سالهاست که هر شب
    ز شام تا سحر آن خواب پيش خويش بگويم
  • به يک فسون که بگردي، در آمدي به دلم
    کنون ز دل به صد افسون نمي شوي، چه کنم؟
  • نه بخت آن که به سوي تو جان خويش کنم
    نه صبر آن که سکون در سراي خويش کنم
  • ز بس که من به زنخدانش در شدم به خيال
    گمان برم به خيالي مگر به زير چهم
  • در آن زمان که ز هجرت به مردن آيد کار
    ترا که مايه عمر مني، کجا يابم؟
  • دلي که رفت ز تو، خسروا، در آن سر زلف
    بجوي و خواه مجو، باز من ترا گفتم
  • بيا که بهر تو جان در بلا گرو کردم
    بتي خريدم و هر دو سرا گرو کردم
  • خوش آن شبي که تو در خواب ناز باشي و من
    نياز خويش بدان زلف خم به خم گويم
  • در آن شبي که کنم گشت کوي تو همه روز
    دو ديده را به کف پاي خويشتن مالم
  • گريست ديده بسي خون ز رشک حسرت، از آنک
    شبي به کوي تو خاري خليد در پايم
  • بحل کن آن همه خونها که در غمت خوردم
    که عمري از دل و جان شکر اين کرم کردم
  • دوستان در ره دل سنگ گران است تنم
    چه کنم تا ز ره اين سنگ به يک سو فگنم؟
  • مگسيم و به خم باده در افتاده چو من
    به کراني نرسم، چند پر و بال زنم؟
  • در فراق تو که داند که کجا خاک شوم؟
    بخت آن کو که من اندر ته آن پا باشم؟
  • اي خوش آن دم که براني به گلويم شمشير
    من در آن فرصت سويت به تماشا باشم